مسیر خشونت‌پرهیز به سوی آزادی

مایکل نگلر؛ برگردان: علی نگهبان

«خشونت‌پرهیزی بزرگترین قدرتی است که به بشریت اعطا شده است.» – مهاتما گاندی

* قرن بیستم از خشونت‌های هولناک آسیب دید، اما از آن امتحان سخت نیروی جدیدی پدیدار شد که هدایت بشریت به آینده‌ی به مراتب بهتری را وعده می‌‌دهد. پس از آنکه مهاتما گاندی در مبارزه‌اش برای آزادی هند از حکومت استعماری قدرت خشونت‌پرهیزی را نشان داد و مارتین لوتر کینگ جونیور از آن نیرو در جهت آزاد کردن رنگین پوستان از برخی ستمها در ایالات متحده به کار گرفت، انسانهای بی‌شماری در سرتاسر جهان – در مانیلا، مسکو، ، بلگراد، کیپ تاون، و قاهره – با میزانهای متفاوتی از موفقیت، از جنبه‌های مختلف خشونت‌پرهیزی برای سست کردن بندهای استثمار و ستم استفاده نمودند.

اما آنچه تاکنون مشاهده کرده‌ایم تنها شروع ماجراست. ما تازه حرکت خود را به سمت دنیایی آغاز کرده‌ایم که در آن هر فرد عادی می‌تواند پویه‌ها و تحولات نیروی خشونت‌پرهیز را درک کند و آن را به شکلی بی‌‌خطر و مؤثر به کار ببندد تا همه‌ی ما را از طمع‌کاری، استبداد و بی‌‌عدالتی رهایی بخشد.

این کتابچه با اخلاص، به عنوان یک منبع ممکن به تمام کسانی تقدیم و ارائه می‌گردد که در حال حاضر و در آینده، خود را با شکل‌های مختلف خشونت مستقیم یا ساختاری مواجه می‌یابند، و احساس می‌کنند که فراخوانده شد‌ه‌اند تا در برابر آن خشونت شأن و مقام انسانی خود را ابراز کنند. امیدواریم این مقاله، همراه با سایر مطالب آموزشی و راهنماهای سازمانی موجود (که برخی از آنها در پایان این مقاله آمده است)، بتواند به کنشگران کمک کند تا اصول اساسی تحولات کنش خشونت‌پرهیز را درک نمایند. من این کتابچه را با در نظر گرفتن خوانندگانی نوشته‌ام که، به عنوان مثال، خود را درگیر در یک جنبش شورشی می‌‌یابند، اما مانند بسیاری از ما فرصت چندانی برای مطالعه‌ی مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز یا تاریخچه‌ی آن نداشته‌اند.

کسان بسیاری خشونت‌پرهیزی را تاکتیکی می‌‌دانند که زمانی باید به کار بسته ‌‌شود که بدانیم خشونت‌ورزی به صلاح نیست یا نتیجه‌ی معکوس می‌دهد. این دسته از کنشگران اغلب حق رجوع به خشونت را، در صورتی که به موفقیت نائل نشوند، برای خود حفظ می‌‌کنند. هر چند این رویکرد مزایایی دارد – به هر صورت بسیار بهتر از خشونت‌ورزی است و در مقایسه با آن اغلب مستلزم شجاعت به مراتب بیشتری است – اما انتخاب من در اینجا این بوده است که بر خشونت‌پرهیزی کسانی تمرکز کنم که معتقدند خشونت‌پرهیزی فقط تاکتیک یا استراتژی نیست، بلکه یک فراخوان است. در این رویکرد، خشونت‌پرهیزی صرفاً راه–چاره‌ی ضعیفان نیست، بلکه در واقع مستلزم یک قدرت غیر معمول است؛ خودداری از چیزی نیست بلکه به‌کارگیری یک نیروی مثبت است. هر چه ما بیشتر بتوانیم بدون نفرت عمل کنیم و خالی از تنفر باشیم، هر چه بیشتر بتوانیم در مقابل کنش طرف مقابل استقامت کنیم بدون آنکه خواهان صدمه زدن به آنان باشیم، و هنگامی که، آن‌چنان که گاندی می‌گفت، تلاش ما در این جهت باشد که «دشمنی را از بین ببریم، نه خود دشمنان را»، قدرت یا توانایی خشونت‌پرهیزی بیشتر بر ما آشکار خواهد شد. این نگرش و جهان‌بینی مبتنی بر هم‌پیوندی به طریقی انرژیی را رها می‌‌سازد که به دگرگونی‌های عمیق‌تر و پایدارتری منجر می‌‌شود.

افرادی که خشونت‌پرهیزی را، به‌ویژه به عنوان یک جهان‌بینی و یک امر اصولی، در پیش می‌گیرند، اغلب آن را به منزله‌ی امری بنیادی در سرشت انسان می‌پندارند، یعنی همچون امری که در فطرت ما به عنوان یک فرد یا یک ملت وجود دارد. دکتر واندانا شیوا، رهبر برجسته‌ی مقاومت روستاییان در هند، به تازگی اظهار داشت در صورتی که خشونت‌پرهیزی در پیش نگیریم، در معرض این خطر خواهیم بود که « انسانیتمان را از دست بدهیم». گاندی نیز به واقع اظهار داشت که “خشونت‌پرهیزی قانون انسان‌هاست،” و به تازگی یک کنشگر کرد عراقی گفت که اگر چه خشونت‌پرهیزی ممکن است دشوارتر و مستلزم فداکاری بیشتری باشد، “حداقل انسانیت خود را در طی این فرایند از دست نمی‌‌دهید“. می‌‌توانیم این را با نرخ بسیار بالای خودکشی در بین نظامیان زن و مرد که در آن بخش از دنیا می‌‌جنگند و اغلب احساس می‌‌کنند در چنان منازعه‌ای “روح خود را از دست داده اند“، مقایسه کنیم.

هیچ‌گونه راه آسان و میان‌بُری برای خشونت‌پرهیز شدن در معنای ژرف آن وجود ندارد؛ این امر نیازمند تلاش مستمر، و حتا تعهدی مادام العمر است. آموزش و خودآموزی بسیار مفید است، اما تنها یک مقدمه است. با این وجود، برای بسیاری از ما روشن شده است که خشونت‌پرهیزی تنها راهِ ایجاد تغییرهای پایدار و بلند مدتی است که به قیمت از دست رفتن روابط، یا خرسندی درونی خود ما تمام نمی‌‌شود، و بهترین راه برای بازسازی نهادهای اجتماعی بر پایه‌هایی انسانی‌‌تر و پایدارتر است. هر یک از ما، در هر مرحله از زندگی خود، مطابق با ظرفیت خود و موقعیتی که در آن قرار دادیم، می‌توانیم «آزمون حقیقت» را به کار ببندیم.

۱ . خشونت‌پرهیزی چیست؟

به احتمال، مهمترین درسی که می‌‌توانیم از گاندی بیاموزیم این است که خشونت‌پرهیزی (البته او این را به شکل دیگری بیان نمود)، فقدانِ چیزی نیست، بلکه وجود یک نیروی مثبت است. یک نمونه از میان هزاران مثالی که می‌توانیم بیاوریم این است: طی جنبش ” قدرت مردم” فیلیپین در سال ۱۹۸۶، سربازان از شلیک به معترضان مسالمت‌جو امتناع ورزیدند، با وجود اینکه این کارشان به معنی سرپیچی از دستور مستقیم مافوق بود. در بسیاری از موارد سربازان به گریه می‌افتادند و به معترضان می‌پیوستند.1

چه جور قدرت یا انرژیی آنان را تحریک به انجام چنین کاری می‌کرد؟ کنث بولدینگ، یکی از بنیان‌گزاران پژوهش صلح مدرن، آن را “قدرت وحدت‌بخش” نامید:2 نیرویی که زمانی در ما پدیدار می‌شود که متعهد می‌‌شویم درستکار باشیم، یا آنطور که گاندی می‌‌گوید “به حقیقت چنگ بزنیم“، یعنی حقیقت همبستگی ما، زمانی که دیگری به این همبستگی انسانی ما تجاوز می‌کند یا به شخصیتمان بی‌‌حرمتی می‌‌کند. آنان ما و خودشان را جدا از هم می‌‌بینند، در حالی که ما متوجه هستیم، و به این واسطه می‌‌توانیم به آنان کمک کنیم وحدتی را که فراموش کرده اند را درک کنند، و در نتیجه، همان‌طور که بولدینگ اشاره می‌کند، در نهایت ما به یکدیگر نزدیکتر می‌‌شویم. اما این قدرت از کجا می‌‌آید؟ آنچه گاندی دریافت به این شرح است:

بزرگ‌ترین درسی که من از طریق تجربه‌هایی تلخ آموختم این بود که خشمم را فرو بخورم، و همان‌گونه که حرارت کنترل شده به انرژی تبدیل می‌‌شود، خشم کنترل شده‌ی ما نیز می‌‌تواند به قدرتی تبدیل شود که دنیا را تکان ‌‌دهد.

و مارتین لوتر کینگ آن فرآیند خویشتن‌داری و فروخوردن خشم را یک گام جلوتر می‌‌برد، زمانی که شرح می‌‌دهد که در جنبش حقوق مدنی، کنشگران اجازه ندادند خشمشان منفجر شود؛ آنان “خشمشان را کنترل کردند و آن را با انضباط برای حداکثر تأثیرگذاری رها نمودند” (تأکید از ماست). به عبارت دیگر، قدرت خشونت‌پرهیزی در درون ما نهفته است، و زمانی که تمایل به عمل کردن از روی خشم یا ترس را در خود کنترل می‌‌کنیم، می‌‌تواند آزاد شود.

پس، خشونت‌پرهیزی قدرتی است که از تبدیل و تحول یک نیروی محرکه‌ی منفی به دست می‌آید، قدرتی مانند ترس یا خشم که اگر در شکل خامشان بروز یابند، به از هم گسیختگی مردم منجر می‌‌شوند. افرادی که امروزه برای آزادی خود مبارزه می‌‌کنند تنها با استفاده نکردن از اسلحه توانسته‌اند تغییرهای چشمگیری ایجاد کنند: همچنان‌که یک معترض یمنی در سال ۲۰۱۲ اظهار داشت، “آنان نمی‌‌توانند ما را شکست دهند چون ما تفنگهای خود را در خانه گذاشته‌ایم!” اما زمانی که نِفرتمان را در خانه جا می‌‌گذاریم، تغییرهای بزرگتر و پایدارتری به بار خواهد آمد. هنگامی که در این شگرد مهارت یابیم، و آن‌گونه که گاندی می‌‌گوید این درس بزرگ را بیاموزیم، متوجه می‌‌شویم که دنیای امروز ما که ترس و خشم زیادی را به بار می‌آورد، می‌تواند مصالح خام بسیاری را برای خشونت‌پرهیزی فراهم کند!

برای تجلی یافتن این شکل از قدرت، یا آنچه گاندی “سلاح بی‌‌همتا“ی ساتیاگراها می‌نامید (به تعریف زیر مراجعه کنید)، نوعی مبارزه‌ی شخصی غیر قابل اجتناب است. دلیلش هم این است که هر چند قدرت خشونت‌پرهیزی در نهاد همه‌ی ما موجود است، اما روند اجتماعی شدن ما به ویژه در فرهنگ صنعتی مدرن، تجلی آن را خفه می‌‌کند و حتی ما را متقاعد می‌‌کند که چنان چیزی وجود ندارد. برای غلبه بر این شرطی شدن، تقریباً تمام رهبران خشونت‌پرهیز بر نوعی انضباط و مراقبه‌ی شخصی، و اغلب بر اعتقادی مذهبی‌‌ و/یا آیینهای معنوی تکیه داشتند: مذهب بودا برای آنگ سان سوچی، مسیحیت برای مارتین لوتر کینگ جونیور، اسلام برای عبدالغفارخان، و یک شکل معنوی کلاسیک آیین هندو برای مهاتما گاندی. اگر بخواهیم به منابع عمیقتر خشونت‌پرهیزی دست پیدا کنیم، آنچه اساسی بنظر می‌‌رسد آگاهی از این است که، به گفته‌ی کینگ، همه‌ی ما “در جامه‌ی مشترکی به نام سرنوشت پیچیده شده‌ایم “. لازم است کمی حس وحدت حتی با رقیبانمان داشته باشیم، حدی از اعتقاد به اینکه می‌توان به آنان نزدیک شد، صرفنظر از این که تا چه حد حالت ذهنیشان خصومت آمیز باشد، که هستی الگویی معنادار دارد بطوریکه هر مشکلی می‌‌تواند بدون صدمه‌ی اساسی به کسی حل شود. بدین علت است که خواه آنان با سنت مذهبی‌‌ خاصی مشخص شوند یا نه، خواه آن طور که گاندی می‌گفت، آنان “اعتقاد فعال به خدا” داشته باشند یا نه، بسیاری از کنشگران خشونت‌پرهیز مراقبه را کمک بزرگی یافتند.3

به عنوان مثال در حوزه‌ی پاسداری از صلح غیر نظامیان غیرمسلح (Unarmed Civilian Peacekeeping) ، گروههای مذهبی از قبیل تیم‌های صلح‌آور مسیحی، تیم‌های صلح‌آور مسلمان، یا شاهدان صلح در کنار هم فعالیت می‌کنند، و همان کارهایی را انجام می‌دهند که گروههای سکولار مانند سپاهیان صلح بین‌المللی یا نیروی صلح جهانی خشونت‌پرهیز می‌‌کنند. تمام کسانی که اقدام به این کار مهم می‌‌نمایند، صرفنظر از وابستگی‌هایشان، نیازمند راهی برای ارتقاء توانمند سازی شخصی از طریق نوعی انضباط شخصی هستند.

مراقبه انسانیت را تقویت می‌‌کند. تمام خشونتها از آنجا آغاز می‌شود که از شناسایی دیگری به عنوان یک انسان کامل سرباز زنیم، و برای گسترش بیشتر خشونت‌پرهیزی لازم است که انسانیت طرف مقابل دوباره در او احیا شود. بنا بر این یک فرد خشونت‌پرهیز واقعی هیچ وقت دیگری را تحقیر یا از خصائل انسانی محروم نمی‌‌کند، حتی اگر به شدت در مقابل اعمال وی استقامت کند. نپذیرفتن و تحمیل نکردن تحقیر و خواری یک قاعده‌ی اساسی است. هنگامی که کینگ اظهار داشت: “بی‌‌عدالتی در هر جایی تهدیدی علیه عدالت در همه جاست،” می‌‌توان اضافه کرد که تحقیر کردن هر فرد، تحقیر همگان است.

خشونت‌پرهیزی به عنوان نیروی مثبت

امروزه مردم بی‌تردید در آغاز رسیدن به این شناخت هستند که خشونت‌پرهیزی یک نیروی مثبت است، نه اینکه تنها فقدان چیز دیگری باشد. فرهنگ مدرن، با گرایشش به سمت مادی گرایی و جدایی طلبی‌‌ این شناسایی را به تأخیر انداخته است؛ در واقع، خودِ واژه‌ی خشونت‌پرهیزی (با اینکه امروزه معمولاً بدون خط ربط نوشته می‌‌شود) بخشی از مشکل است. خشونت‌پرهیزی دال بر این است که آنچه واقعیت دارد، آنچه وضعیت طبیعی است خشونت است، و خشونت‌پرهیزی تنها فقدان آن است – همانطور که بسیاری از افراد هنوز تصور می‌‌کنند “صلح” صرفاً فقدان جنگ است.

گاندی و بسیاری دیگر استدلال کرده‌اند که این بر خلاف حقیقت است. خشونت‌پرهیزی کاملاً حقیقی است؛ در واقع حالت فطری ماست. خشونت زمانی که وابستگی بنیادی به یکدیگر را فراموش کنیم اتفاق می‌‌افتد.4 خشونت‌پرهیزی به نظر نادر می‌‌رسد، استثنا به نظر می‌‌آید، لکن این بیشتر به‌دلیل شیوه‌ی نگرش ما به دنیا است، نه آنطور که واقعاً هست.

ما تا قرن بیستم به طوری علم را به کار می‌بستیم که بر مادی گرایی، جدایی طلبی‌، و رقابت تأکید داشت، و این امر منجر به تجسم تصویری از “طبیعت با چنگ و دندان سرخ” می‌شد. این گرایش در اواخر قرن گذشته شروع به تغییر کرد، پس از اینکه کشفیات در فیزیک نسبیت و واقعیت کوانتومی نشان داد که بر خلاف آنچه به نظر می‌رسد، اشیاء آنچنان از یکدیگر مجزا نیستند. اکنون می‌‌دانیم که همدلی و همکاری احتمالاً نیروهای غالب در سیر تکاملی هستند، می‌‌دانیم که انسانها (و سایر پستانداران عالی) دارای “نورونهای آینه‌ای” هستند که آنها را قادر می‌سازند که در آنچه که دیگری حس می‌‌کند سهیم شوند، می‌‌دانیم که از خود گذشتگی می‌‌تواند تأثیر شدیدی بر سیستم عصبی‌‌داشته باشد – و البته، می‌‌دانیم که خشونت‌پرهیزی ابزاری به شدت تأثیرگذار بر تغییرهای اجتماعی است.

“تاریخ” نیز خود را به روایتهای حاکی از رقابت، منازعه و جنگ محدود می‌کرد. اما گاندی از خیلی پیش، یعنی از سال 1909 اشاره کرده است که تاریخ آن‌چنانکه ما آن را تجربه کرده‌ایم، «سندی است از گسست در کارکرد متعادل نیروی عشق یا روح … قدرت روح، که نیرویی طبیعی است، در تاریخ ذکر نمی‌شود.» توجه کنید که گاندی از واژه‌ی خشونت‌پرهیزی در اینجا استفاده نکرده است، اما باید اصطلاح دیگری ابداع می‌‌کرد، ساتیاگراها (که بطور تحت اللفظی یعنی، “چنگ زدن به حقیقت” و گاهی به قدرت روح ترجمه شده است). تعریف وی از ساتیاگراها ، با ایده گرفتن از واژه‌ی سانسکریتی sat “حقیقت” یا “واقعیت“، به روشنی نشان می‌‌دهد که وی خشونت‌پرهیزی را به‌عنوان واقعیتی مثبت می‌بیند که خشونت آن را لکه دار و یا خنثی می‌کند:

دنیا بر پایه‌ی ساتیا (Satya یا حقیقت) متکی است. آساتیا (Asatya) به معنای غیر حقیقی، غیر واقعی و همچنین به معنی ناموجود است، و ساتیا یا حقیقت همچنین به معنی آنچه که هست می‌‌باشد. اگر غیرحقیقی حتی وجود نداشته باشد، پیروزی آن غیرممکن است. و حقیقت که آن چیزی است که هست، هیچگاه نمی‌‌تواند نابود شود. این دکترین ساتیاگراها بطور خیلی مختصر است.

وقتی گمان می‌‌کنیم که ساتیاگراها یا خشونت‌پرهیزی در حال شکست است، در اغلب موارد ما شاهد شروع برآمدن خشونت‌پرهیزی هستیم – به‌عنوان مثال، یک اعتراض خودجوش که بدون آمادگی قبلی و بدون هیچ‌گونه خط مشی انجام می‌‌شود. به یاد داشته باشید که صرف خودداری از تجاوز (فیزیکی)، به خودی خود، استفاده از قدرت کامل خشونت‌پرهیزی نیست. همانطور که یک کنشگر ترک اخیراً اظهار داشت، “ما باعث شکست خوردن این شیوه شدیم، شیوه‌ی مبارزه باعث شکست خوردن ما نشد.” بنابراین وقتی یک تلاش اولیه با شکست مواجه می‌‌شود، نباید سریعاً نتیجه بگیریم که “خشونت‌پرهیزی مؤثر نیست“.

البته تفاهم و ارزش قائل شدن برای سلامتی کسی که بر ضد ماست کار آسانی نیست. گاهی این کار غیر طبیعی به نظر می‌‌رسد (یعنی در چنین حالتی است که شرطی شدن مدرن ما را از چنان کاری منصرف می‌کند) و دستیابی به چنان کاری خود مستلزم مبارزه است؛ اما باعث دلگرمی خواهد بود اگر به خاطر بیاوریم که این مبارزه خود منبع قدرت خشونت‌پرهیز است.

اصطلاح “مقاومت منفی” اغلب این تصور اشتباه را دامن می‌زند که نوعی شیوه‌ی بی عملی است که به موجب آن شخص مقاومت کننده به آرامی‌‌ و منفعلانه بدی را می‌‌پذیرد. اما مترادف دانستن آن با بی‌عملی با حقیقت فاصله دارد. در حالی که شخص مقاومت کننده به این که به طور فیزیکی نسبت به حریفش تعدی نمی‌‌کند، منفعل است، ذهن و احساساتش همواره فعال هستند و به طور مستمر به دنبال این هستند که طرف مقابل را متقاعد کنند که اشتباه می‌‌کند (مارتین لوتر کینگ).

دلیل دیگری که باعث می‌‌شود گاهی فکر کنیم خشونت‌پرهیزی شکست خورده این است که به چگونگی عمل کردنش فرای ظاهر توجه نمی‌‌کنیم، که اغلب در انتهای راه به نتایج چشمگیرتری از آنچه قصدمان بود منجر می‌‌شود. در آینده به این خصیصه‌ی مهم خشونت‌پرهیزی بر خواهیم گشت.

راه سوم

وقتی مورد حمله قرار می‌‌گیریم، در صورتی‌که خشونت‌پرهیزی برایمان ناآشنا باشد– و گمان می‌‌کنم که این مسئله در مورد بیشتر ما و تقریباً تمام ملتها صدق می‌‌کند– باور خواهیم داشت که تنها چاره‌ی ما تسلیم شدن یا مقابله کردن است: عکس العمل “جنگیدن یا فرار کردن “. با این وجود، از نقطه نظر خشونت‌پرهیزی، در واقع این اصلاً یک گزینه محسوب نمی‌‌شود. فرار کردن و جنگیدن به ترتیب بواسطه‌ی ترس و خشم تحریک می‌‌شوند. گزینه‌ی حقیقی ما تسلیم شدن در برابر اینگونه احساسات بالقوه زیان آور نیست، بلکه چگونگی کنار آمدن با آنهاست، آنچنان که مشاهده کردیم. خواه منفعلانه اجازه دهیم خشونت علیه ما (یا علیه جامعه یا شخص ثالث) اعمال شود یا عکس العمل ملایمی‌‌ داشته باشیم، موجب تقویت خشونت می‌‌شود. به جای آن، باید برای مواجه شدن با آن یک راه چاره داشته باشیم.

برآشفتن از بی‌‌عدالتی یا ترس از صدمه دیدن از فطری ترین واکنشهای انسان هستند و به مراتب از بی‌‌حسی یا تسلیم، انسانی‌‌تر هستند. موضوع این نیست که آیا “حق” داریم بترسیم یا خشمگین باشیم بلکه موضوع چگونگی استفاده از فرصت برای کنترل احساساتمان است. همین که متوجه شویم با مهار کردن واکنش های بالقوه مخرب خود و استفاده از قدرت آن به روشی دیگر، می‌‌توانیم وضعیت را بطور مؤثرتری تغییر دهیم، قفل قابلیتهای خشونت‌پرهیزی را باز کرده‌ایم. همانطور که جین شارپِ محقق اشاره کرده است، اولین اقدام یک ملت ستمدیده – بعنوان مثال مردم شیلی در ۱۹۸۹ یا اخیراً در ” بهار عربی‌” – باید غلبه بر ترس فلج کننده ای باشد که آنها را عقب نگه داشته است. در شیلی شیوه‌های قانونی در آن زمان برای خاتمه دادن به کابوس درازمدتی که متحمل شده بودند کافی بود، ولی در کشورهای عربی‌‌ مسئله بسیار پیچیده‌‌تر بود. اما در هر دو نمونه غلبه بر ترس، اقدام کردن و فراهم کردن قدرت خلاق برای حرکت را امکان‌پذیر کرد.

در اینکه باید مبارزات شخصی را به دفعات زیاد تجدید نماییم شکی نیست، اما تا زمانی که تسلیم ترس و خشم نشویم، تا زمانی که نقش فرودستانه‌ای را که حریف می‌خواهد به زور به ما تحمیل کند را نپذیریم، قدرت بنیادین مورد نیا ز را در اختیار خود خواهیم داشت.

بیایید به موضوع چگونگی به‌کارگیری بی‌‌خطر و مؤثر نیروی خشونت‌پرهیز برگردیم.

۲. آموزش مقدماتی

آماده کردن خود برای خشونت‌پرهیزی در آغاز و در درجه‌ی نخست به مسئله‌ی خلاصی خویش از شرطی کردنِ تمدنِ صنعتیِ مدرن برمی‌‌گردد. فرهنگی که امروزه تقریباً همه‌ی ما در معرض آن قرار گرفته‌ایم، انسانی را به تصویر می‌‌کشد که به شدت عکس فطرت حقیقی ما است. با روزانه در معرض هزاران پیام بازرگانی قرار گرفتن که هر کدام حاکی از یک پیام ضمنیِ وابستگی ما به چیزهای بیرونی است، به‌طور ناخودآگاه به این حس می‌‌رسیم که موجوداتی مادی و مستقل هستیم که در رقابت با دیگران برای دستیابی‌‌ به منابع کمیاب در جهانی بی‌‌معنا گیر کرده ایم.

خلاصی از شر این ایده چه تسکینی است! و برای آن دسته از ما که می‌‌خواهیم دگرگونی‌های خشونت‌پرهیز در دنیا ایجاد کنیم، چنین کاری ضروری است.

پنج توصیه به عنوان هسته‌ی یک برنامه‌ی آموزشی خشونت‌پرهیز که به‌واسطه‌ی آن می‌‌توانیم خود را به‌صورت انفرادی توانمند سازیم، به شرح زیر عرضه می‌‌کنیم (به دایره‌ی داخلی نقشه‌ی راه، ضمیمه‌ی ج مراجعه نمایید):

۱. مدت زمان قرار گرفتن در معرض رسانه‌های همگانی را کاهش دهیم (در صورت تمایل، حتی به حد صفر برسانید).

۲. وقت و فرصت به دست آمده را با آموختن هر آنچه که درباره‌ی خشونت‌پرهیزی می‌‌توانیم پر کنیم. همان‌طور که مشاهده کرده ایم، خشونت‌پرهیزی شگرد و تکنیک صرف نیست بلکه در خود متضمن یک فرهنگ است.

۳. به یک سلوک معنوی پایبند شوید (اگر در حال حاضر به چنین سلوک یا عبادتی نمی‌پردازید).

۴. در ارتباط‌ها و تعامل‌های روزانه‌ی خود با دیگران شخصی‌‌تر برخورد کنید. این کار به ما و دیگران کمک می‌کند تا از فروکاست خصلت‌های انسانیِ زندگی مدرن جلوگیری کنیم.

۵. پروژه ای پیدا کرده و مشغول شوید. همکاری و کمک منحصر به فرد شما چیست؟ در کجای جهان بیشترین نیاز به شماوجود دارد؟

این می‌‌تواند آموزش مقدماتی برای زندگیِ خشونت‌پرهیز نامیده شود. اکنون یک سنت به نست قدیمی‌‌ برای آموزش کنش خشونت‌پرهیز وجود دارد که به عمل کشیش جیمز لاوسن در جنبش حقوق مدنی آمریکا برمی‌‌گردد. برای نهادها، دستور کارها و آموزشهای ویژه، به فهرست منابع آخر کتابچه مراجعه نمایید.

۳. ترویج قدرت خشونت‌پرهیزی

یک مثال قابل توجه از قدرتِ غیر قابل مقاومتِ خشونت‌پرهیزی طی کشمکش حقوق مدنی ایالات متحده در سال ۱۹۶۳ در بیرمنگام، آلاباما رخ داد. راه پیمایان سیاه پوست که از این آرمان الهام گرفته بودند که “آزادی خود را به‌دست می‌‌آوریم، و در این مسیر برادران سفید پوست خود را نیز آزاد می‌‌کنیم“، به‌طور ناگهانی صفی از پلیس و مأموران آتش نشانی به‌همراه سگها و لوله های آب آتش نشانی را سد راه خود یافتند. راه پیمایان برای دعا کردن زانو زدند. بعد از مدتی، چنان که دیوید دلینگر بازگو می‌‌کند، “به‌طور روحانی از خود بی‌خود ” شدند. بلند شدند و به‌طور پیوسته و یکنواخت به سمت افراد پلیس و مأموران آتش نشانی گام نهادند. همین که در فاصله‌ای که صدایشان شنیده می‌‌شد قرار گرفتند برخی گفتند “ما عقب نشینی نخواهیم کرد. ما هیچ خطایی مرتکب نشده‌ایم. تنها چیزی که می‌‌خواهیم آزادیمان است. چه حسی درباره‌ی کارهایی که می‌‌کنید دارید؟” با وجود اینکه مأمور عالی یکی از فرماندهان پلیس، که به هواداری از جدایی نژادی شهره بود، مرتب فریاد می‌‌زد “لوله های آب را باز کنید!”، مأموران آتش نشانی خود را عاجز از حرکت یافتند. راه پیمایان به‌طور پیوسته و یکنواخت به راه رفتن ادامه دادند و از بین صف مأموران پلیس و آتش نشانی که بعضی در حال گریستن دیده شدند، عبور کردند.

همانطور که گاندی شرح می‌‌دهد،

آنچه ساتیاگراها در این موارد می‌‌کند سرکوب کردن خرد و منطق نیست بلکه آزاد کردن آن از ایستایی و مستقل نمودن آن از تعصب، تنفر و سایر حسهای ناشایست استبه عبارت دیگر، به بیانی متناقض نما می‌توان گفت، ساتیاگراها اسیر نمی‌‌کند، بلکه خرد را وادار به آزادی می‌‌کند.

آنچه گاندی در اینجا “خرد و منطق” می‌‌خواند بهتر است به‌عنوان آگاهی فطریی که حاکی از این است که ما همه به هم مرتبطیم، در مقابل ایستایی احساسی تعریف شود که زمانی رخ می‌‌دهد که یکدیگر را از هم مجزا می‌‌بنیم. این آگاهی در همه نهفته است. اصولاً، باید بتوانیم با فرضِ صَرف وقت کافی و داشتن دانش مربوطه، آن را در تقریباً هر کسی بیدار کنیم. همین که بیدار شود، به‌طور خودکار، آ‌‌ن‌طور که گاندی می‌‌گوید، از “احساسات ناشایست ” پیشی می‌‌گیرد. بیدار کردن آن وظیفه‌ی فعال خشونت‌پرهیز است.

این واقعه‌ی جالب توجه در بیرمنگام نشان می‌‌دهد که چطور ایمان و انضباط سیستماتیک همچون دعا یا مراقبه می‌تواند نقش داشته باشد. به جای تکیه بر “ارتباط احساسی” صحیح برای برانگیختن شجاعت در یک وضعیت اضطراری خاص،کنشگران همواره در اثر چنین انضباطی تا حدودی “تحت حالتی روحانی از خود بی‌خود ” می‌شوند. این از دلایلی است که اغلب گفته می‌‌شود که خشونت‌پرهیزی صرفاً یک طریقه‌ی مبارزه کردن نیست بلکه یک شیوه‌ی زندگی است.

“من و شما علیه مشکل“

هنگامی که یک دیدگاه خشونت‌پرهیز پیدا کردیم، دیگر یک اختلاف را به‌عنوان یک “بازی برد–باخت” نمی‌بینیم، بازیی که به‌موجب آن برای اینکه من برنده شوم شما باید ببازید. اکنون معتقدیم راهی هست که هردوی ما برنده شویم، و اینکه به‌راستی هردو می‌‌توانیم رشد کنیم. این امر به خودی خود – توانایی تبدیل یک مشاجره به یک نشست حل اختلاف، تبدیل یک اختلاف به یک تجربه‌ی یادگیری، و نهایتاً تبدیل یک حس بیگانگی به درک وحدت – همه‌ی طرف‌ها را منتفع می‌‌سازد. به این دلیل است که برای یک کنشگر خشونت‌پرهیز، بسیار مهم است که همیشه امکان آشتی را در نظر بگیرد، و هرگز برضد افراد نباشد بلکه بر ضد مشکل باشد. یک نمونه‌ی به‌ویژه مهم که اکنون بدان اشاره نمودیم این است که کنشگر خشونت‌پرهیز هیچگاه سعی نمی‌‌کند تحقیر کند یا تحقیر را قبول کند، چرا که چنین چیزی به ضرر هر دو طرف خواهد بود. اما همانند اکثر اصول خشونت‌پرهیزی، این صرفاً یک اصل متافیزیکی نیست، بلکه ارزش راهبردی روشنی دارد. با شرمساری و احساس حقارت زندگی کردن بسیار دشوار است (یک بار دیگر تعداد افراد نظامی‌‌که مرتکب خودکشی می‌‌شوند را مشاهده نمایید). آگاهانه یا ناخودآگاه، وقتی نسبت به دیگری خشونت می‌‌کنیم کمی‌‌احساس شرم می‌‌کنیم، و وقتی کسی با خشونت‌پرهیزی با ما برخورد می‌‌کند راه فراری به ما عرضه می‌‌کند. یکی از هوشمندانه‌ترین اصطلاحات به‌کار رفته برای خشونت‌پرهیزی که من در زبانهای مختلف می‌‌شناسم، طی شورش “قدرت مردم” فیلیپین پدیدار شد: alay dangal، یا ” عرضه‌ی کرامت“.

روزی حضرت محمد (صبه اصحاب خود فرمودند که باید به همه حتی ظالمان کمک کنندوقتی از ایشان پرسیدند چطور می‌‌توانیم به یک ظالم کمک کنیم، پاسخ دادند، ” با ممانعت از ظلمش “.

این حکایت یک معادله‌ی بسیار سودمند را پیش می‌کشد:

هرچه بیشتر انسانیت طرف مخالف را محترم بشمارید، بطور مؤثرتری می‌‌توانید در برابر اعمالش مقابله کنید.

بسیار مفید است که به‌خاطر داشته باشیم که نیازهای اساسی ما به احترام، معنا و مانند اینها، منابعی کمیاب یا تمام شدنی نیستند: وقتی من به شما احترام می‌‌گذارم قسمتی از شأن خود را از دست نمی‌‌دهم بلکه به دست می‌‌آورم. نهایتاً، هیچگونه نیازی به رقابت با هیچ کسی وجود ندارد. بنابراین، مجدداً،

عدم همکاری حقیقی عدم همکاری با بدی است نه با بدکار – (گاندی)

گاندی این تمایز را حتی در دشوارترین آزمونی که خشونت‌پرهیزی می‌‌توانست با آن مواجه شود حفظ کرد: از چه طریق می‌‌توان از یک کشور در مقابل تهاجم تمام عیار یک دشمن مصمم دفاع کرد. این در سال ۱۹۴۲ در هند، زمانی که در تصرف بریتانیا و در وحشت هجوم ارتش ژاپن به سر می‌‌برد رخ داد:

اگر یک کشور آزاد بودیم، می‌توانستیم برای ممانعت ژاپنی ها از ورود به کشور به کنش خشونت‌پرهیز بپردازیم. در آن شرایط، مقاومت خشونت‌پرهیز می‌‌توانست از لحظه‌ای که ژاپنی‌ها وارد خشکی شدند آغاز شود. بنابراین، مقاومت کنندگان خشونت‌پرهیز از هرگونه کمک به آنان حتی دادن آب، سر باز می‌‌زدند، چرا که وظیفه‌ی آنان نیست که به کسی در دزیدن کشورشان کمک کنند. اما اگر یک فرد ژاپنی راهش را گم کرده و از تشنگی در حال مرگ بود و بعنوان یک انسان کمک می‌‌طلبد، یک مقاومت کننده‌ی خشونت‌پرهیز، که ممکن است هیچ کسی را دشمن خود تلقی ننماید، به فرد تشنه آب می‌‌داد. فرض کنید ژاپنی‌ها مقاومت کنندگان را مجبور به دادن آب می‌‌کردند، در این صورت مقاومت کنندگان باید در راه مقاومت شهید شوند.

این پنداره‌ی دلیرانه در زمان هجوم سربازان شوروی به چک‌اسلواکی جهت سرکوب کردن نهضت برای اصلاحات در سال 1347، به حقیقت پیوست. با علم به اینکه مقاومت مسلحانه عبث خواهد بود، ملت مبتکر چک‌اسلواکی قاطعانه از اطاعت دستوراتشان سرباز زدند، اما ضمناً با سربازان شوروی طرح دوستی ریختند و سعی در نپروراندن خشم بر ضد آنان به‌عنوان انسان نمودند. در نتیجه‌ی این واکنش غیر منتظره، سه ارتش پیمان ورشو که در مجموع شامل نیم میلیون سرباز می‌‌شدند تا هشت ماه قادر به کنترل کردن کشور نبودند. همراه با شجاعت شهروندان چک‌اسلواکی (و شوخ طبعیشان)، این مهارتشان در جدا کردن فرد از سیاست، یا ” گناهکار” از “گناه” بود، که با وجود کم بودن احتمالش، باعث موفقیت بزرگی برایشان شد.

(امروزه این استراتژی را ” دفاع بر پایه های غیر نظامی” می‌‌نامیم، که به همراه صلح‌بانی غیرنظامی‌‌غیرمسلح (Unarmed Civilian Peacekeeping) معادلِ خشونت‌پرهیز جنگ و دفاع نظامی‌‌را تشکیل می‌‌دهد ).

یک پند مهم دیگر احتراز از برچسب زدن به دیگران است. برچسب ها از خصائل انسانی می‌‌کاهند. حتی یک شکنجه‌گر، هرچند به‌خاطر کاری که می‌کند این مسئله ممکن است دشوار باشد، یک فرد است، – فردی که به خاطر جهل و بی‌‌احساسی، فکر می‌‌کند شکنجه دادن دیگران عیبی‌‌ندارد. موقعی که همکاری نکردن را لازم می‌‌دانیم، سرپیچی آشکار از دستورهایی که غیرعادلانه به نظرمان می‌‌رسد را ضروری می‌‌دانیم، در مورد اصول تسلیم نمی‌‌شویم، احترام گذاشتن به کسانی که غیرمنصفانه عمل می‌‌کنند، به‌عنوان یک انسان، از اهمیت بیشتری برخوردار می‌‌شود. تحت شرایط مناسب، مثلاً با یک راهبرد بلند مدت، این نوع از مقاومت می‌‌تواند حتی بر دشمنی به‌شدت مصمم و مسلح پیروز شود.5 حداقل، خود را از آثار فاسد کننده‌ی خشم محافظت کرده ایم. فراموش نکنیم که آزادی خود ما، مثلاً از خشم و ترس، سودمندیش کمتر از سودمندی عمل به خشونت‌پرهیزی نیست.

در سن هشتاد سالگی، ایلین اگان در طی یک دزدی در نیویورک به‌شدت آسیب دید. وقتی شنید ضاربش زندانی شده است، اگان، که یک کاتولیک دیندار و سخت معتقد به خشونت‌پرهیزی بود، فوراً سعی کرد وی را کمک کند. وی شرح داد که ” باید زنجیر خشونت را از یک جایی بشکنیم “. ” اگر کسی … نتیجه ای که از قربانی اش انتظار دارد را نبیند، این موضوع ممکن است به وی کمک کند دنیا را متفاوت بیند.” در حالی که تأثیر کار اگان بر کسی که به وی حمله کرده بود بر ما پوشیده است، ملاحظه‌ی این که خود اگان در نتیجه‌ی نشان دادن همدردیش، از ترس خلاصی یافته است، جالب توجه است.

4. امر درست یعنی:

الف. چنگ زدن به حقیقت

همه‌ی ما، اعم از آموزش دیده یا آموزش ندیده، اغلب برایمان دشوار خواهد بود که انضباط خشونت‌پرهیز را در زمان مواجه شدن با عوامل تحریک کننده حفظ کنیم، تحریکاتی که امروزه می‌تواند بسیار حاد باشد. طی جنبش همبستگی در لهستان (1369-1359)، مارک زلازکویچِ جامعه شناس توانست کتک خوردن را بدون این که کتک بزند تحمل کند، اما موقعی که دید دوستش توسط پلیس به زور از صف بیرون کشیده و با خشونت با وی رفتار می‌‌شود نزدیک بود “کنترلش را از دست بدهد“.

متأسفانه، حریفمان حتی در صورت بروز کمی‌‌خشم اغراق خواهد کرد، دلیل این امر تا حدی به این سبب است که آنها می‌‌خواهند این جنبش را از اعتبار ساقط کرده و به آن اجازه‌ی تعالی اخلاقی ندهند، و تا حدی به این دلیل است که چه آنها بخواهند یا نه، فرهنگ مدرن یک عدم توازن شدید نسبت به خشونت را بر ما بار می‌‌کند. ما خشونت را “می‌‌بینیم“، حتی اگر واقعیت نداشته یا تنها قسمت کوچکی از واقعیت باشد. رسانه ها در جهت مقاصد خود از آن سوء استفاده خواهند کرد. یک اعتصاب دانشجویی در دانشگاه کلمبیای نیویورک 24 ساعت به طول انجامید که فقط و دقیقاً یک دقیقه از آن به اختلال گذشت. آن یک دقیقه – و نه چیز دیگری – در عصر آن روز در اخبار محلی پخش شد.

پس می‌‌توانیم مشاهده کنیم که این مسئله مربوط به اخلاقیات (آنچنان که طی اولین روزهای پژوهش خشونت‌پرهیزی اغلب پنداشته می‌‌شد) نیست، بلکه یک موضوع عملی صرف است. به منظور وضوح پیام و همچنین کارایی، طرف خشونت‌پرهیز، نه تنها به لحاظ فعالیتهای فرد فرد اعضایش – کارهایی از قبیل التزام و پایبندی، آموزش دیدن و غیره – بلکه به‌عنوان یک جمعنیز در کارهایی مانند نصب ناظر، و آماده کردن راهکاری برای رویارویی با تحریک کنندگان و/یا افرادی که تصور می‌‌کنند که تاکتیکهای مخرب به‌جا هستند،باید حد اکثر دقت را اعمال نماید.6 در مرحله‌‌ی آغازین جنبش همبستگی “مقدار فراوانی ودکا و خشونت وجود داشت“7، اما کارگران تاکتیکهای خود را سنجیدند و متوجه شدند که با این لغزشها جنبششان را تضعیف می‌‌کنند. طی انقلاب نارنجی در اکراین، سالهای 1384-1383، ناظرانِ آماده تا جایی پیش رفتند که به اخلال گران احتمالی بلیط یک طرفه به خارج از کییف دادند و برای حصول اطمینان از اینکه بطور پنهانی بازنگردند از آنها عکس گرفتند.

ب. شناخت منازعه

خشونت‌پرهیزی یک “نیروی طبیعت” است، که با الکتریسیته یا گرانش مقایسه می‌‌شود، اگرچه طبیعت انسان،البته، نسبتاً بسیار پیچیده‌‌تر است. و همانند نیروهای فیزیکی، خشونت‌پرهیزی نیز باید به نسبت درجه‌ی مقاومت استفاده شود.

برای به‌کار انداختن ماشین برقی ام نمی‌توانم از همان باتری‌هی کوچکی استفاده کنم که برای روشن کردن چراغ قوه‌ام به کار می‌برم؛ از طرف دیگر وقتی تصادفاً یک جاروبرقی را به یک پریز 240 ولت که ماشینم را شارژ می‌‌کند زدم، جاروبرقی ترکید.

اشتباه رایجی که مقاومت کنندگان می‌‌توانند مرتکب شوند واکنش بیش از حد نشان دادن در ابتدای یک منازعه است. گاهی بدترین فکر را در باره‌ی حریفمان می‌‌کنیم، یا فقط از روی جهل واکنشمان را از غلط شروع می‌کنیم ( از آن سر بام می افتیم) – مثلاً، روزه گرفتن که یکی از شدیدترین تاکتیکهای مبارزه در ساتیاگراها است را زودهنگام آغاز می‌کنیم، پیش از اینکه به حریفمان فرصتی برای متقاعد شدن بدهیم (به ضمیمه‌ی ب مراجعه نمایید). ایده‌ی بسیار خوبی‌‌است که سعی کنید با حسن نیت با حریفتان مذاکره نمایید، حتا اگر به پاسخ دادنش شک دارید؛ با اینکه ممکن است این کار دورویی به نظر آید. این چنین رویکردی شما را در مقاومت کردن در صورتی که مقاومت همچنان لازم باشد در موقعیت بهتری قرار می‌‌دهد؛ بر حقانیت مبارزه‌ی شما می‌‌افزاید– و همواره به انسانی کردن مجدد طرف مقابل کمک خواهد کرد، امری که در بلند مدت ثمربخش خواهد بود. گاندی معروف بود به اینکه به ژنرال اسماتز و سایر مخالفانش با حسن نیت برخورد می‌کرد، کاری که طرفدارانش معتقد بودند اشتباه بزرگی است. حتی چه گوارا نیز هوادار استفاده از “تمام راه‌های قانونی” پیش از توسل به خشونت بود ( اگرچه همچنین اخطار کرد، اگر مؤثر واقع نشد متعجب نشویم )!

در مقابل، گاهی نیز ممکن است مقاومت کنندگان موقعی که زمان یک اعتصاب ساده خیلی وقت است به سر رسیده است، هنوز درگیر اعتصاب کردن باشند. قبل از جنگ عراق در فروردین 1382 میلیونها معترض خشمناک در سراسر دنیا به خیابانها ریختند. رئیس جمهور وقت، بوش، با ظرافت آنان را به عنوان یک ” گروه متمرکز ” رد کرد. از این رو، آن زمان وقتِ ساتیاگراها بود، اما به جهت فقدان آماده سازی برای ساتیاگراها، معترضین یا صرفاًبه شیوه‌‌های ناکارآمد پیشین ادامه دادند یا به خانه هایشان برگشتند، و به این ترتیب در پیشگیری از یکی از منفورترین و مخرب ترین جنگهای تاریخ شکست خوردند.

اینکه تضادها می‌‌توانند تشدید شوند یک تجربه‌ی بسیار رایج است. آنچه اغلب تشخیص نمی‌‌دهیم این است که خشونت‌پرهیزیمان نیز می‌‌تواند همسنگ و منطبق با میزان خشونتی که سعی در غلبه بر آن داریم، تشدید شود، همانطور که مارتین لوتر کینگ می‌‌گوید “ما قدرت شما در تحمیل کردن رنج را با قدرت خودمان در تحمل کردن رنج مطابقت می‌‌دهیم“. میزان قدرت روح باید با میزان قدرت تهدید تطابق داشته باشد؛ اگر میزان از دست دادن صفات انسانی افزایش یابد، میزان از خودگذشتگی باید بر طبق آن افزایش یابد تا بتواند بر آن غلبه کند.

می‌‌توانیم بالاگرفتن یا شدت منازعه را به صورت یک نمودار که در آن شدت منازعه نسبت به بردار زمان ترسیم می‌‌شود در نظر بگیریم:

diagram

توجه داشته باشید که آنچه که منازعه را شدیدتر می‌‌کند تعداد تفنگها یا حتی افراد دخیل نیست (همین نمودار برای نشان دادن شدت منازعه بین عشاق و بین ملتها نیز کارایی دارد )؛ بلکه در اساس این است که صفات انسانی تا چه حد از دست رفته‌اند. در صورتی‌که یک طرف به صحبتهای طرف دیگر توجه نکند، برای دادخواهی بسیار دیر است. اگر یک یا هر دو طرف فحاشی می‌‌کنند یا به یکدیگر برچسب می‌‌زنند، ممکن است اقدامات جدی برای دوباره بیدار کردن آگاهی آنان نسبت به انسان بودن دیگران لازم باشد. (بردار سبزرنگ در نمودار بالا، یعنی برنامه‌ی سازنده را در قسمتهای بعد مورد بحث قرار خواهیم داد).

در مرحله‌ی اول، جایی که هیچ گونه از دست دادن صفات انسانی جدی ای وجود ندارد ( ممکن است شکایاتی از مردم وجود داشته باشد اما آنها همچنان مردم بشمار می‌‌روند )، شیوه‌های پذیرفته شده‌ و سنتی که به دلیل قدمتشان در این مواقع مؤثر واقع می‌‌شوند، همان شیوه‌های حل منازعه هستند: مذاکره، میانجیگری و برخی اوقات نیز اقدام‌های یک شخص ثالث. اما اگر این شیوه‌ها “مؤثر نباشند“، سطح دیگری از نیروی متقاعد کننده باید فراخوانده شود:

“چیزهایی که مردم برای آنها اهمیت اساسی قائل می‌‌شوند صرفاً به‌واسطه‌ی عقل بدست نمی‌‌آیند بلکه باید با رنج کشیدن خریداری شوند … اگر می‌‌خواهید یک چیز واقعاً مهم انجام شود نباید صرفاً عقل را قانع کنید، باید قلب را هم متأثر کنید.” (گاندی)

شیوه‌ی کلاسیک برای متأثر ساختن قلب چیزیست که گاندی آن را “قانون رنج کشیدن” می‌‌نامد. این مستلزم توضیح است. رنج کشیدنِ بی‌‌اراده – بی‌‌اختیار – همانند رنج بردن از روی اراده برای خدمت به یک هدف بالاتر نیست. زمانی که یک منازعه نیازمند ساتیاگراها می‌‌شود (مرحله‌ی دوم از منحنی ما) مردم قبل از این زمان تا حدی در حال رنج کشیدن بوده اند – همان طور که در حال حاضر میلیونها نفر از بی‌‌عدالتی، نابرابری و استثمار رنج می‌‌برند – اما رنج بردن انفعالی آنان منجر به آزادی نمی‌‌شود. در واقع، موقعیت آنان حتا در چشم انسانهای نگران و هوادارنشان نیز به مرور عادی جلوه خواهد کرد یا حتاممکن است خود آنها را مقصر بدانند. رنج کشیدن متمادی فلسطینی‌ها در سرزمین‌های اشغالی، آلبانیایی تبارها در کوزوو در دهه‌ی 1370 و آنهایی که امروزه در فقر شدیدی زندگی می‌‌کنند، نمونه‌هایی هستند از بی‌شمار نمونه های تأسف انگیز از آنچه خشونت ساختاری نامیده می‌‌شود، رنجی که به‌واسطه‌ی ساختارهای سیاسی یا اجتماعی و نه (اما اغلب تحت حمایت) خشونت و نیروی بیرونی تحمیل می‌‌شود. موقعی که مردم دیگر منفعلانه رنج نمی‌‌کشند بلکه تصمیم می‌‌گیرند امور را تحت کنترل خود بگیرند، همانطور که مارتین لوتر کینگ می‌‌گوید “رنج ناخواسته موجب رستگاری است.”

وقتی دانشجویان توطئه‌ی رز سفید در مونیخ با مرگ نزدیک به یقینِ خود به دست رژیم نازی مواجه شدند گفتند “بهتر است که در رعب و وحشت زندگی‌مان پایان یابد تا اینکه در یک حشت بی پایان زندگی کنیم.”

تلاشهای خشونت‌پرهیز، به‌خصوص وقتی دیرهنگام در میانه‌ی مینازعه و بدون هیچ برنامه‌ی درازمدت برای آینده پدیدار می‌شوند، بسیار هزینه‌بر خواهند بود. در ساتیاگراها ، ضمن اینکه مانند هر کس دیگری از رنج بردن لذت نمی‌‌بریم (احتمالاً از رنج بردن درد بیشتری هم می‌کشیم چون ما احترام زیادی برای زندگی قائلیم)، اما رنج را ایثارگرانه بر خود هموار می‌کنیم ولی آن را بر حریفمان تحمیل نمی‌کنیم. در دراز مدت، رنج متحمل شده در یک تلاش خشونت‌پرهیز به مراتب از رنج ایجاد شده به‌واسطه‌ی پذیرفتن خشونت تلویحی در یک موقعیت غیر عادلانه‌ی ساختاری و یا استفاده از خشونت برای غلبه بر آن، کمتر خواهد بود. این مسئله همیشه آشکار نیست. درست است که چند هزار نفر در جریان مبارزه‌ی آزادی هند کشته شدند (به‌ویژه در قتل عام امریتسار در سال ۱۹۱۹)، لکن واقعیت این است که میلیونها نفر کشته شدند که قربانی های منفعلِ خشونتِ ساختاریِ امپراطوری بودند، مثلاً طی “قحطی بنگال” در سال ۱۹۴۳که تقریباً همه‌ی محصول برنج برای تغذیه‌ی لشگر ضبط شد. و همانطور که مارتین لوتر کینگ اشاره کرد، تعداد بیشتری در شش شب شورش در دیترویت کشته شدند تا طی شش سال نافرمانی مدنی در جنوب.

دو قانون کلی در مورد رنج کشیدن در راه یک آرمان عادلانه وجود دارد:

1. هر چه زودتر بتوانیم به‌طور فعال و با پرهیز از خشونت به یک منازعه واکنش نشان دهیم، کمتر مجبور به رنج کشیدن برای حلش خواهیم بود.

2. هرچه بیشتر حاضر باشیم به طور ارادی و داوطلبانه رنج ببریم، کمتر مجبور به رنج بردن غیرارادی خواهیم بود.

“حربه‌‌ی” نهایی در ساتیاگراها

مرحله‌ی سوم منحنی تشدید منازعه

خشونت‌پرهیزی همواره در یک سطحی مؤثر است — عشق همواره تا حدی تأثیر مثبتی دارد – اما با این وجود تضادها اغلب تا حد بالایی به ناانسانی کردن شرایط دامن می‌زنند، تا جایی که حتی شگردهای معمول ساتیاگراها – اعتصاب، مخالفت با دستورات، نافرمانی مدنی یا هر چیز دیگری – ممکن است برای رهایی کافی نباشند. از آنجا که رسانه های گروهی موجب رشد بی‌‌وقفه‌ی سطح کلیِ از دست دادن صفات انسانی می‌‌شوند، موجب تنزل درجه‌ی بی‌‌وقفه‌ی تصویر انسانی می‌‌شوند، مسئله فوق الذکر بویژه امروزه صادق است. همیشه قادر به احتراز از مواردی که حریفمان آنقدر منحرف شده است که حتی ساتیاگراها ی بخوبی‌‌اجرا شده نیز قادر به بیدار کردن وجدان وی نیست، نخواهیم بود. با این وجود فاقد چیزی که بتوانیم به آن متوسل شویم نیستیم؛ در مرحله‌ی سوم قرار داریم، چنانچه اجازه‌ی ماندن بی‌داد را نمی‌‌توان داد، باید آماده‌ی نهایت ازخودگذشتگی باشیم.

در اردوگاه کار اجباری آشویتس در سال 1321، چون یک زندانی فرار کرده بود 10 زندانی به یک زندان انفرادی زیرزمینی برده شدند تا از گرسنگی جان بدهند. در کمال تعجب همگان، یک زندانی دیگر پیش آمد و درخواست کرد به جای یکی از آن مردان بد اقبال جان دهد. وی پدر ماکسیمیلیان کولب که هم اکنون به عنوان ” قدیس آشویتس” شناخته می‌‌شود، بود. با وجود اینکه چند روز بعد واقعاً کشته شد، فداکاری الهام بخشش تغییر بزرگی در روحیه‌ی زندانیان ایجاد کرد، شاید صدها نفر را که در غیر این صورت تسلیم یأس، و از این رو – در آن شرایط غیر قابل تحمل – تسلیم مرگ می‌‌شدند، را نجات داد.

میل به پرداخت بهای نهایی، قدرت نهاییِ قدرت روح است. گاهی، اگرچه نه همیشه (پدر کولب را در نظر بگیرید)، خود تمایل می‌‌تواند برای تأثیر گذاشتن بر قلب حریفان کافی باشد. به هر حال، باید به خاطر داشته باشیم که میلیونها از سربازانی که به نبرد می‌‌روند آماده‌ی فدا کردن جان خود هستند. گاهی لازم است آماده‌ی انجام این کار باشیم، اما وقتی آن را انجام می‌‌دهیم شجاعتمان، از آنجا که از یک فرد غیرمسلح بلند می‌‌شود، قدرت دگرگون کننده‌ی بیشتری دارد (گاهی “قدرت آسیب پذیری” نامیده می‌‌شود).

دیوید هارتسو بر یک پیشخوان جنوبی‌‌نشسته بود که ناگاه از روی صندلی اش کشیده و توسط سفید پوستی خشمگین تهدید شد. مرد سفید پوست چاقویی بزرگ روی سینه‌ی وی گذاشت و غرولند کرد، ” خوب، …، یک دقیقه وقت داری از اینجا خارج شوی قبل از اینکه این را در قلبت فرو کنم“. دیوید خونسردی خود را حفظ کرد (وی ساعتها بود دعا می‌‌کرد). صرف نظر از وجود تنفر در چشمان مرد سعی کرد در آنها نگاه کند، وی گفت، ” برادر، کاری که فکر می‌‌کنی باید انجام دهی را انجام بده، اما من سعی خواهم کرد در هر صورت تو را دوست بدارم .” بعد از دقیقه ای طولانی، چاقو شروع به لرزیدن کرد. مرد دستش را پایین آورد و دور شد. سایرین متوجه اشکهای او شدند.

5. اهداف صحیح: دانستن آنچه اساسی است

مانند سایر چیزها از اداره‌ی یک کسب و کار تا برنامه ریزی اقتصادی، تمایز قائل شدن میان اهداف و استراتژی ها مهم است؛ لکن برای یک فرد پایبند به ساتیاگراها (satyagrahi) این موضوع از اهمیت ویژه ای برخوردار است – چون می‌‌خواهیم تمایل به مصالحه با هر چیزی جز اصول پایه ای خود – از قبیل عدالت و عزت نفس، را داشته باشیم. این میل به مصالحه، فعال خشونت‌پرهیز را از گرفتار شدن در سمبلها، که می‌‌تواند وضعیتی را که در غیر اینصورت قابل کنترل می‌‌بود را به یک مبارزه بر سر قدرت تبدیل و بازسازی ارتباطات را تقریباً غیر ممکن سازد – که باید همواره بعنوان یک هدف نهایی به خاطر سپرده شود، حمایت می‌‌کند.

طی یک تظاهرات اشغالی در فیلادلفیا در سال 1390 نمایندگان کلیساهای معتبرِ سیاه‌پوستان شهر به معترضان اعلام کردند می‌‌خواهند در اعتراض شرکت کنند اما خواستار خودداری معترضان از برخی فحاشی‌ها در فضای همگانی شدند. متأسفانه، معترضان امتناع ورزیدند، و اعتراض، بسیاری از قدرتش را از دست داد.

گاندی تا حدی در هنر مصالحه خبره شده بود که حتی طرفدارانش اغلب از این که “وی دارد تسلیم می‌‌شود” احساس خطر می‌‌کردند، بدون اینکه متوجه باشند همین میل وی به قبول هرچیز دیگری است که به آنان در نائل شدن به هدف اصلیشان – آزادی مملکت، کمک می‌‌کند. در سال 1304 از یک حبس طولانی مدت آزاد شد و دید طرفدارانش در غیاب وی به شدت دچار تفرقه شده اند. گروه مخالفِ موضع وی در خصوص یک مسئله‌ی مهم هم اکنون کنترل قدرت را بدست داشت. از آنجا که از راه‌های منصفانه پیروز شده بودند، گاندی تلاشی در جهت متوقف کردن آنها ننمود. در عوض، وی همواره چشم پوشی کرده و بر هدف مشترک بی‌نشان یعنی همکاری با یکدیگر برای استقلال تمرکز نمود. اگر در این اثناء در خدمت شوراهای دولتی بودند در مقام مقایسه صرفاً نمادین و بنا بر این کاملاً فرعی بود. بسیاری با درک نکردن این منطق، جنبش وی را “تسلیم پاتنا” لقب دادند. لکن این “تسلیم” تأثیر عجیبی‌‌بر طرف دیگر داشت، به نحوی که برای دبیرش فراموش ناشدنی بود، پایرلال: “هرچه بیشتر خود را محو می‌‌کرد بیشتر به او احتیاج پیدا می‌‌کردند، و وزن و اعتبارش در شوراهای آنها رشد کرد. انکار نفسِ مطلق وی قدرتی به او اعطا کرد که هیچ موقعیت رسمی‌‌در مجلس یا غیر آن نمی‌‌توانست به او بدهد.”

ب.ر. ناندا، تاریخدان معروف، تشریح می‌‌کند: ” حقیقت این است که ساتیاگراها برای رسیدن به هیچ مقصود خاص یا برای پیروزی برحریف طراحی نشده است، بلکه برای به جریان انداختن قدرتی که نهایتاً منجر به یک رابطه‌ی جدید می‌‌شود طراحی شده است؛ در یک چنین استراتژیی باختن در تمام مبارزه‌ها اما همچنان برنده شدن در جنگ کاملاً امکان پذیر است.”

یک نمونه‌ی چشمگیر از این پدیده در اوج کشمکش آزادی هند، –هجوم به کارخانه‌ی نمک دارسانا در تاریخ 10 اردیبهشت 1309-، رخ داد. هدف از این حمله شکستن امتیاز انحصاری دولت بر نمک، –یک استراتژی استعماری بسیار آشنا که مشقت فراوانی بر هندی های بی‌نوا تحمیل کرد و منجر به تمرکز قدرت استعماری بریتانیا شد–، بود. تاریخ اجرای آن برای یک گروه حدود 2000 نفر طرفدار satyagrah تعیین شد تا به محل کارخانه رفته و بطور غیرقانونی نمکی را که از سواحل خودشان بود را پس بگیرند. در حالی که خود گاندی در زندان بسر می‌‌برد، موج عظیمی‌‌از داوطلبان غیرمسلح، در دسته های منظم بی‌ست و پنج تایی، به سمت ورودی ها گام نهادند و با وجود اینکه هیچ اقدامی‌‌برای دفاع از خود ننمودند مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. خبرنگار آمریکایی وب میلر گزارش داد: “طی هجده سال تهیه‌ی گزارش در بیست و پنج کشور هرگز شاهد چنین صحنه‌ی دلخراشی نبوده ام.” در پایان آن روز 320 داوطلب در بی‌مارستان بستری شدند، طولی نکشید که دو نفر از آنها به دلیل ضرب و شتم وحشیانه جان سپردند. اما بواسطه‌ی فداکاری آنها هند آزاد شد. بسیاری از مفسران اظهار داشتند موقعی که “قدرت حاکم” به چوب و آهن برای تلاش جهت شکستن اراده‌ی اتباع غیر مقاومش متوسل شد، مشروعیت خود را از دست داد و برای از دست دادن تسلطش بر هند فقط زمان لازم بود.

کار در برابر «کار»

نکته‌ی جالب توجه این که فداکاری داوطلبان هندی برحسب هدف کوتاه مدتش “مؤثر” واقع نشد: کارخانه‌ی نمک “آزاد” نشد، مالیات لغو نشد.8 به این معنا که مبارزه با شکست مواجه شد. اما زمانی که سالها آماده سازی خشونت‌پرهیز اجرا شد و انضباط رعایت شد، سرشت حقیقی رژیم استعماری ظاهر شد و هند در وضعیتی قرار گرفت که بتواند آزادی نهایی خود را بدست آورد. به علاوه، وقتی هفده سال بعد به آزادی رسید، هند و بریتانیا صمیمانه قادر به خاتمه دادن به روابط استثماری بودند. برخلاف اکثر رهایی از وضعیتهای استعماری، آنان دوستانه از یکدیگر جدا شدند. حتی همانطور که توینبی‌‌ می‌‌گوید، گاندی ” ادامه‌ی حکومت بر هند را غیرممکن ساخت، اما آزادی بدون عداوت و تحقیر را برایمان امکان‌پذیر کرد” – یک تعریف کلاسیک از تأثیر فعل خشونت‌پرهیز.

دفعات متعددی در تاریخِ شکستهای ظاهری خشونت‌پرهیزی معلوم شده است که در واقع بذرهای موفقیتهای بزرگتری بوده است. پترا کلی که شاهد قیام خشونت‌پرهیز “بهار پراگ” ، مستقیماً از اتاق هتلی در میدان ونسسلاس (1347) بود، اظهار داشت:

حتی بعد از اینکه دوبچک و همدستان نزدیکش دستگیر شدند، مردم در مقاومتشان ثابت قدم باقی ماندند. عاقبت … شوروی ها توانستند اقتدارشان را مجدداً تحکیم کنند و اصلاحات بهار پراگ را برای بی‌ست و یک سال به تأخیر بی‌اندازند. اما بواسطه‌ی فداکاری و رنج آنان، مردم چکسلواکی … بعدها حقیقتاً در ” انقلاب مخملی “شان پیروز شدند. این وقایع قدرت دفاع اجتماعی خشونت‌پرهیز را نشان می‌‌دهد.

به دلیل فاصله‌ی زمانی بین کنش خشونت‌پرهیز و اثرش، به سهولت می‌‌توان ارتباط بین آنها را ندید – که همان طور که قبلاً ذکر شد، یکی از دلایلی است که به موجب آن مردم قادر به فهم قدرت خشونت‌پرهیزی نمی‌‌باشند. در دهه‌ی 1330، زمانی که چین یک قحطی شدید را تجربه می‌‌کرد، شعبه‌ی آمریکایی همپویان صلح، یک مبارزه‌ی تبلیغاتی جهت ارسال غذای اضافی به چین توسط رئیس جمهور آیزنهاور، ترتیب دادند. 35000 آمریکایی مشارکت کردند (گرچه افراد کمی‌‌در آن زمان این مسئله را می‌‌دانستند). پیام ما به رئیس جمهور یک نوشته‌ی ساده از کتاب اشعیا بود: “اگر دشمنت گرسنه است، وی را سیر کن“. پاسخی داده نشد – ظاهراً. اما بیست و پنج سال بعد، آنهایی که مشارکت کردند، شامل نویسنده‌ی این کتابچه، به واسطه‌ی قانون آزادی اطلاعات متوجه شدند تلاشهایشان، از یک پیشنهاد بمباران کردن هدفها در سرزمین اصلی چین طی جنگ کره جلوگیری کرده است! در یک نشست کلیدیِ ستاد مشترک ارتش، رئیس جمهور (که شاید بدنبال دلیلی برای عدم پیشبرد بمباران کردن می‌‌گشت) توانست اظهار کند ” آقایان محترم، از آنجا که 35000 آمریکایی خواستار سیر کردن چینی ها هستند، الان زمان چندان مناسبی‌‌برای شروع به بمباران کردن آنهاست!”

در رویه‌ی خشونت‌پرهیزی، عمل کنندگان به ساتیاگراها می‌‌آموزند، به اینکه نتایج بلند مدت همچون اینها، ناگزیر از بوقوع پیوستن هستند، اعتماد کنند؛ سپس همچنین، برای مسائل ناملموس مانند دوستی و آشتی ارزش بیشتری قائل می‌‌شوند با این استدلال که تبدیل یک حریف به یک دوست به مراتب بهتر است از اجبار وی به موافقت با چیزی که برخلاف اراده‌اش می‌‌باشد. با این دیدگاه وسیع‌تر، درک این ادعا که خشونت‌پرهیزی همیشه مؤثر واقع می‌‌شود آسان است.

بهترین راه نابود کردن یک دشمن تبدیل کردن او به یک دوست است. (آبراهام لینکلن)

برخی نکات دیگر که برای انتخاب اهداف باید به یاد داشته باشیم کدامند؟

  • هدف باید سعادت تمام طرفها اضافه را افزایش دهد، و ما معتقدیم که شناسایی چنین چیزی به عنوان یک نتیجه همواره امکان پذیر است (به یاد داشته باشید که بازداشتن یک ظالم از ظلمش در جهت کامیابی‌‌ وی می‌‌باشد).

  • هدف هیچ گاه نباید پوچ یا صرفاً در جهت منافع شخصی فرد باشد. در دهه‌ی 1360 در پیاده روی برکلی، جلوی ایستگاه رادیویی پیشرو کی پی اف آر، جوانی که هر روز آنجا در یک اعتصاب غذایی می‌‌نشست تا بتواند ایستگاه را مجبور به به عضو هیأت مدیره درآوردن وی کند، ممکن بود دیده شود. این یک هدف شخصی نامناسب بود (و از آن روی، سایر رهنمودها برای روزه گرفتن غیراجباری را نقض کرد) [یادداشت 5، آمده در بالا].

  • خواسته ها باید شدنی و واقع بینانه باشندباید عینی باشند و تنها به ندرت فقط نمادین باشند.

  • ضمیمه کردن خواسته‌های جدید به لیست اهدافمان زمانی‌که مبارزه‌ی ما قدری قدرت یافته، هرچند وسوسه انگیز، تعامل ما با حریف را از گفتگو” به تهاجم” تغییر می‌‌دهد. (این اصل گاهی موضوع جدید ممنوع” نامیده می‌‌شود.)

هنگامی‌‌که جنبش تحکیم وحدت در لهستان از دولت امتیاز گرفت، رهبر جنبش همبستگی، لخ والسا درحین امضای یک موافقتنامه‌ی مهم با دولت بود که یکی از همکارانش به سرعت وارد شده و مسئله‌ی جدیدی را مطرح نمود – عفو عمومی‌‌اعتصاب کنندگانی که دستگیر شده بودند. والسا با اضافه کردن آن موافقت کرد و دولت بدون معطلی منصرف شد، که منجر شد مردم لهستان تا چند سال قبل از اینکه رژیم بالاخره قدرت را واگذار کند در کشمکش بسر ببرد.

در عین حال، شاید باید تکرار شود که اصول اساسی خشونت‌پرهیزی — اصولی از قبیل صداقت، شأن انسانی، آزادی — نمی‌‌توانند به هیچ علتی فدا شوند.

6. “بهترین شیوه های عمل:” آنچه که از زمان گاندی و کینگ آموخته ایم

“کنش خشونت‌پرهیز ارزشهایی که در نهایت بدانها رهنمون خواهد شد را از طریق گسترش درک و آگاهی مستقیم در خود فرآیند تغییر و مبارزه، به صورت پایدار ایجاد می‌‌نماید. از این رو از طریق جنگ صلح ایجاد نمی‌‌کند. از طریق تخریب کردن به دنبال ساختن نیست.” – آدولفو پرز اسکوویول، برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل 1359

تا اینجا دو اصل اساسی که زیرساختهای روانی جهان بینی خشونت‌پرهیزی به ما عرضه می‌‌دارند را مورد بحث قرار دادیم، که عبارتند از: ما هیچ گاه بر ضد افراد نیستیم (معتقدیم که نیازهای واقعی هرکسی می‌‌تواند برآورده شود) و اینکه “وسیله همان هدفِ در دست ساخت است“. سایر اصول کلیدی که ما را قادر به تحمل ترغیب خشونت‌پرهیزی می‌‌سازند را مختصراً مورد بحث قرار دادیم، از قبیل تحمل رنج در صورتی که لازم باشد، توانایی تمایز قائل شدن میان خواسته های غیرقابل مذاکره، که معمولاً اندک هستند، و آنهایی که می‌‌توانیم نسبت به آنها مصالحه کنیم (و اینکه چرا انجام آن پسندیده است). حال بیایید به آن خط سبز مبهم در منحنی تشدید منازعه برگردیم.

برنامه‌ی سازنده

از ماهیت خشونت‌پرهیزی، به عنوان یک نیروی مثبت، نتیجه می‌‌شود که “همکاری با خوبی‌” چنانکه کینگ اظهار می‌‌دارد، عملاً از “عدم همکاری با بدی” تأثیرگذارتر است (گرچه هرکدام از آنها مکان و زمان مناسب خود را دارند). برای از میان بردن یک رژیم نامطلوب هیچ چیزی سودمندتر از بنانهادن یک رژیم مطلوب نیست؛ هیچ چیز نیرومندتر از توانمندسازی جامعه برای غلبه بر وابستگی و جور ناشی از آن نیست. و در بلند مدت، برنامه‌ی سازنده پیوندی‌‌ را فراهم می‌‌آورد که جنبشها را کنار یکدیگر نگاه می‌دارد تا بتوانند انرژیی ایجاد نمایند که ممکن است در مواجه شدن با برخی بی‌‌عدالتی های شدید – و به همان سرعت وقتی از آن بی‌‌عدالتی جلوگیری شود ذوب گردد (فیلیپینی ها در سال 1366، مصر در سال 1391 را در نظر بگیرید) – یا در مواجه شدن با مقاومت غیر منتظره (ایران در سال 1391)، به طور خودبه خود فوران کند. همان طور که جامعه شناسان کارولین و مظفر شریف در یک آزمایش معروف نشان دادند9، همکاری با یکدیگر برای یک هدف برتر منجر به یک پیوند مؤثر و بادوام بین مردم می‌‌شود.

کار سازنده همچنین می‌‌تواند به مردمی‌‌ اطمینان دهد که در برابر قدرت حاکم، حتا از دست زدن به کنش خشونت‌پرهیز هم وحشت دارند و از آن دوری می‌کنند، و نیز می‌‌تواند یک رژیم سرکوب کننده را بدون متدهای تهاجمی‌‌تضعیف کند. مهمتر از همه اینکه، یک برنامه‌ی سازنده‌ی بخوبی‌‌توسعه یافته شالوده های یک جامعه‌ی نوین را قبل از اینکه زیرساخت سابق فرو ریزد، –و یک خلأ قدرت به بار بیاورد که عناصر سرکوب کننده از آن برای منظورهای خود استفاده کنند – بنا می‌‌کند. حتی برای نوع اعمال خشونت‌پرهیز شورشیی که ما بر آن تمرکز نموده ایم، نیز برنامه‌ی سازنده باید جایگاه بالایی داشته باشد . مورخان و کنشگران هردو، بارها این جنبه‌ی کمتر چشمگیر اما بسیار طبیعی و مؤثر خشونت‌پرهیزی را نادیده گرفته اند.

استثناء مهم مهاتما گاندی بود. مبارزه‌ی طولانی مدت وی در آفریقای جنوبی‌‌ و هند که پایدارترین مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز شناخته شده تاکنون است، برای تلاشهای خشونت‌پرهیز آتی در این خصوص و از بسیاری جنبه‌های دیگر الگویی بی‌نظیر است. گاندی از ماهیت مثبتِ ذاتی خشونت‌پرهیزی به واسطه‌ی تأکید بر کار سازنده در درون جامعه به عنوان یک مکمل و در نهایت خط مقدم مبارزه‌ی رویارو استفاده کرد. اگر چه ما عادت داریم که بیشتر بر مبارزه‌های چشمگیرتری از قبیل ساتیاگراهای نمک یا مبارزه‌ی “ترک هند” تمرکز کنیم، گاندی برای یکی از دوستانش شرح داد “سیاست واقعی من همان برنامه‌ی سازنده است“.

خشونت‌پرهیزی مقابله‌جویانه، یا آنچه من “برنامه‌ی بازدارنده” می‌‌نامم (obstructive program) مستلزم ترکیبی از شرایطی نادر است: چطور می‌‌توانیم ضرباهنگ مبارزه و انسجام خودمان را تا فرارسیدن زمان مناسب حفظ نماییم؟ چطور می‌‌توانیم بدون اینکه خصومت حریفانمان را بیشتر برانگیزیم به اهدافمان برسیم؟ ظلم بر پایه‌ی این فرض غلط استوار است که مظلومان درمانده و وابسته به ظالمان هستند. چطور خودمان، مردممان – و در طی زمان همچنین ظالم – را متقاعد کنیم که قادر به تأمین و مدیریت خود هستیم؟ و بالاخره، چطور تعهد اساسی خود به خرسندی سایرین را نشان دهیم تا کمترین میراث تلخی ممکن را از خود بجای بگذاریم؟

پاسخ همه‌ی این پرسشها اغلب در پروژه های فعال، پایدار، عینی – بطور خلاصه، برنامه‌ی سازنده، یافت می‌‌شود. به همین علت، مدرسه های “غیرقانونی“، بازارهای دادوستد پایاپای و سایر کارهایی که مردم در طی اولین خیزش فلسطین برای یکدیگر انجام دادند، پشتیبانی حیاتی برای قیام بود. امروزه در وضعیتهایی که از شدت کمتری برخوردارند، پروژه های بی‌شمار، فراگیر و ظاهراً غیرمرتبط از قبیل انجمن پشتیبانی کشاورزی، اعطای وام های خرد، اقتصاد دادوستد پایاپای، “کافه های گفتگو” و تلاشهای بسیار مهم جهت اصلاح رسانه ها، – همین که تصمیم بگیریم آنها را بدین نحو مورد استفاده قرار دهیم – به آرامی‌‌ شالوده های انقلاب خشونت‌پرهیز را فراهم می‌‌آورند.

به عنوان یک قاعده‌ی کلی، تهیه‌ی نمک برای خود، ریسیدن پارچه‌ی مورد نیاز خود یا باز کردن مدرسه و درمانگاه و روزنامه‌ی خود – همان طور که لهستانی ها در پاسخ به حکومت نظامی‌‌در سال 1360، و ده سال بعد کوزوویی‌های آلبانیایی تبار انجام داد – بیشترین تأثیر فعالانه را دارد. جلوگیری از امر مضری که نزدیک است اتفاق بیفتد دشوارتر است – همان‌گونه که مردم فیلیپین یک اردوگاه نظامی‌‌ را برای حمایت از سربازانی که رژیم مارکوس را ترک کرده بودند محاصره کردند، روس ها ساختمان مجلس خود را در سال ۱۳۷۰محاصره کردند چرا کهمجلس از کودتا حمایت کرده بود، و اخیراً آمریکایی ها مسیرهای انتقال اطلاعات را مسدود می‌‌نمایند. آخرین و از این رو گاهی دشوارترین کار، خنثی کردن آن چیزی است که پیشتر اتفاق افتاده است، همانگونه که چک‌ها از حکومت نظامی‌‌ و سایر دستورهای نیروهای شوروی اشغالی در قیام معروف “بهار پراگ” در سالهای 1348-1347 سرپیچی کردند یا مردم مکزیک علیه موافقتنامه های “تجارت آزاد” که شدیداً ویرانگر بودند و بدون رضایت آنها منعقد شده بودند اعتراض کردند (که معلوم شد عبث بوده است).

در یک دنیای ایده آل، تغییرهای انقلابی‌‌ می‌‌توانستند صرفاً توسط برنامه‌هایی سازنده انجام گیرند: حتی تهدید ساتیاگراها ممکن است لازم نباشد. به هر حال، دنیای امروز از ایده آل فاصله دارد. جهان ما سرشار از استثمار و ظلم زیاد، و انواع بسیاری از خشونتهای ساختاری و فیزیکی است. در یک چنین دنیایی فرمول ایده آل برای آزادی عبارت است از کاهش تضاد ذاتی به کمک برنامه‌ی سازنده تا آنجا که ممکن است، و جدا کردن و برخورد با سایر مشکلات با استفاده از شیوه‌های مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز.

یکی از اولین مبارزاتی که فعال بزرگ ایتالیایی دانیلو دالچی به همراه روستاییان سیسیلی انجام داد، “اعتصاب معکوس” بود. روستاییان بدون دریافت مزد شروع به ساخت مسیری برای خودکردند که نظام اداری دولت نه تنها آن را به تعویق انداخته بلکه در واقع با آن مخالفت کرده بود. پلیس به سرعت برای جلوگیری از کار وارد عمل شد و دالچی و سایرین را زندانی کرد. اما با گذر زمان، مسیر ساخته شد و مردم پی بردند که می‌‌توانند توسعه‌ی اجتماعی خود را تحت کنترل خود درآورند.

همان طور که از این مثال قابل مشاهده است، اغلب خودِ موفقیتِ برنامه های سازنده است که طرف مقابل را تحریک به سرکوب‌گری می‌‌کند: حریف ممکن است پی به قدرت انقلابی‌‌آنها برده و دست به هر کاری برای تضعیف آنها بزند. شاید بهانه‌ی کمتری برای حمله به این برنامه ها و افراد سهیم در آنها داشته باشد اما نیاز بیشتری به این کار حس می‌‌کند. بعنوان مثال، همانطور که جامعه شناس و پژوهشگر سعاد دجانی نشان می‌‌دهد، سیاست اسرائیل از سال 1327 عمداً مانع از پیدایش طرح های توسعه‌ی بومی‌‌توسط فلسطینی ها شده تا وابستگی آنان به خود را تقویت نماید.10 نباید از اینکه خود برنامه های سازنده، به طور قانونی یا غیرقانونی، مورد حمله قرار می‌‌گیرند تعجب کنیم. سرشت ساتیاگراها – سازنده یا بازدارنده– این است که پرده از چنین حملاتی بردارد تا خشونتی که ممکن است در یک سیستم غیرعالانه پنهان باشد را به نمایش گذارد. هرچند این واقعیت مایه‌ی تأسف است، اما چنین حملاتی می‌‌توانند برای “توده‌های مخاطب” که شاهد کارهای حاکمان ستمگرشان هستند و نیز بر خود ظالمان روشن کنند که کاری که می‌‌کنند درست نیست. یک قانون کلی بدین شرح است:

هرجایی که ممکن است سازنده باش و جایی که لازم است بازدارنده باش. این فرمولِ یک جنبش قوی که دارای ظرفیت فرا رفتن از مبارزات به سمت یک پیروزی نهایی است، می‌‌باشد.

” قدرت فرد “

تعداد مهم است، ولی نه به اندازه‌ی زمانی که به زور و اجبار تکیه می‌‌کنیم. وقتی از “قدرت روح” استفاده می‌‌کنیم، منبع نهایی قدرتمان در فرد خواهد بود. به جای تعداد، ابزار اصلی ما شفافیت پیام خواهد بود. حتی آن آمریکایی بزرگ، هنری دیوید ثورو، این مسئله را درک کرد:

من این را به خوبی‌‌ می‌‌دانم، که اگر یک هزار، اگر یکصد، اگر ده مرد که می‌‌توانم نام ببرم – اگر فقط ده مرد درستکار – بله، اگر یک مرد درستکار … از خریدوفروش برده سر باز زند، واقعاً از مشارکت در این کار سرباز زند و به این دلیل در زندان شهر زندانی شود، این امر می‌‌تواند منجر به براندازی برده داری در آمریکا شود. چرا که هیچ مهم نیست که در شروع، کارتان چقدر ممکن است کوچک به نظر برسد: آن چه یکبار بخوبی‌‌ انجام شود برای همیشه انجام می‌‌شود.

در خصوص تکلیفِ نافرمانی مدنی،گاندی این اصل را – و این دومین قانونی است که وی در آفریقای جنوبی‌‌به‌همراه قانون رنج کشیدن، کشف کرد – “قانون پیشروی” نامید، وی آن را به صورت جالبی‌‌به تصویر کشید:

” رودخانه‌ی گنگ مسیر خود را در جستجوی ریزابه‌ها و جوی‌هایی که به آن می‌ریزند ترک نمی‌‌کند، به همین ترتیب پیرو ساتیاگراها از مسیر خود که به تیزی لبه‌ی شمشیر می‌‌باشد منحرف نمی‌‌شود. همانگونه که جویبارها همینطور که رودخانه‌ی گنگ پیش به شکلی خودجوش به آن می‌‌پیوندند، در مورد رود ساتیاگراها نیز همین گونه است.”

وقتی بریتانیا در سال 1321 درگیرِ جنگ جهانی دوم بود، گاندی احساس کرد نمی‌‌تواند مبارزه‌ی آزادی را به تعویق اندازد لکن در عین حال به نقض اصل “عدم شرمساری” (بزودی بیشتر در مورد آن شرح داده می‌‌شود) تمایل نداشت. راه حل چیست؟ وی پیرو مورد اعتماد خود وینوبا باو، که بعدها در بسیاری موارد به عنوان جانشین معنوی وی مورد توجه قرار گرفت، را برای اجرای نافرمانی مدنی و توقیف توسط دادگاه فرستاد. توجه داشته باشید که این صرفاً یک کار نمادین نبود: وینوبا یک فرد واقعی بود که از قوانین واقعی سرپیچی می‌‌کرد و به رژیم نشان می‌‌داد که آزادی رخت بر نبسته است. به همین ترتیب، وقتی “تیم” سپاهیان صلح بین‌المللی، که یکی از قدیمی‌‌ترین سازمانهای حافظ صلح غیرنظامی‌‌غیرمسلح بود، دقیقاً به یک نفر در گواتمالا تقلیل یافت، وی توانست بماند و به “ایجاد فضایی برای صلح” تا رسیدن نیروهای امدادی، ادامه دهد.

تعداد در برخی مواقع حیاتی است، اما شفافیت پیام و تعهد همیشه حیاتی است. اگر یک جنبش در مسیر اصلی اش باقی بماند، مردم زمانی که به آنها نیاز باشد به آن می‌‌پیوندند. به این علت است که جدا کردن وقایع یا جنبشهایمان از کسانی که همچنان به خشونت اعتقاد دارند و همچنین توانایی شناسایی و چسبی‌دن به اصول، اما تسلیم شدن در برابر مسائل غیر اصلی، ضروریست.

در 3 اسفند 1301، گاندی پس از اینکه در جریان یک ازدحام در شهر چوری چورا چند پلیس کشته شدند، تصمیم به انصراف از جنبش عدم همکاری کرد که این تصمیم معروف بسیار مورد سوءتفاهم قرار گرفت. وی استدلال کرد: بهتر است کوچک ولی آشکارا خشونت‌پرهیز ماند تا برجسته اما مبهم.

ملموس و واقعی اما انعطاف پذیر.

شاید فجیع ترین نمونه از یک نماد که در تاریخِ خشونت‌پرهیز مدرن به خطا رفت، فاجعه‌ی میدان تیان آن مین در سال 1368 باشد. تعداد زیای از دانشجویان، کارگران و کنشگران برای به نمایش گذاشتن انسجامشان و میلشان به اصلاح گرد آمدند. اما به دلیل نداشتن یک راهبرد بلند مدت، خودِ میدان تقریباً جانشین هدف مشروع برجسته‌ی آنها، اصلاحات دموکراتیک، و نماد سرپیچیشان شد. همه‌ی ما نتیجه‌ی آن را می‌‌دانیم.

درسی که باید آموخت این است که اگر مقاومت کنندگان میدان را ترک می‌‌کردند و به دانشگاهها و روستاهای خود بازمی‌‌گشتند تا به مردم آموزش دهند و قدمهای عینی و دست یافتنی در جهت تغییر برمی‌‌داشتند، جنبش دموکراسی در چین – و مردم شجاعی که به آن تجسم می‌‌بخشیدند – ممکن بود هنوز زنده می‌‌بودند.

شاید تحت تأثیر تعداد زیادشان، رهبران دانشجو با فحاشی و خارج نشدن از دید زمانی که نخست وزیر روسیه گورباچف از پایتخت دیدن کرد، باعث شرمساری دولت شدند. گاندی معروف است به صرفنظر کردن از اعتراضات در زمانی که دولت بسیار گرفتار دشواری‌های دیگر است، مثلاً زمانی که درگیر اعتصاب راه آهن در آفریقای جنوبی‌‌در سال 1292 و درگیر جنگ جهانی دوم در ابتدای دهه‌ی چهل بود. او این اصل را “عدم شرمساری” نامید، و احساس می‌‌کرد سوءاستفاده کردن از حریفش در حالی که درگیر است، موجب تغییر مبارزه خشونت‌پرهیز از نوعی گفتگو به مبارزه بر سر قدرت می‌‌شود. هردوی این خویشتنداری ها نقش مهمی‌‌در رسیدن به یک فرجام موفق در کشمکش هایش در آفریقای جنوبی‌‌و هند، بطور آبرومندانه، داشت.

این به آن معنی نیست که اعتصاب و اشغال هیچگاه مؤثر نیست. وقتی دهها هزار معترض بومی‌‌کنگره‌ی اکوادور را در سال 1379 با بی‌‌خشونتی تصرف کردند، منجر به یک انقلاب خشونت‌پرهیز شد. با وجود اینکه رهبران جنبش تضعیف شدند و در طی چند روز را از دست دادند، دو سال بعد پس از سازماندهی اساسی و مخفیانه‌ی گسترده، یکی از آنان به عنوان رئیس جمهور انتخاب شد. می‌‌توانیم تفاوتهای کلیدی میان این شورش و شورش میدان تیان آن من در سال 1368 که احتمالاً موجب موفقیت این شورش شدند – و تا حدی شبیه هستند – را تعیین نماییم:

الف) معترضین صرفاً نمادی از قدرت را اشغال نکردند، بلکه محل قدرت را اشغال نمودند؛

ب) آنان زمانی که قدرت کافی برای گرفتن قدرت را داشتند عمل کردند، نه زمانی که صرفاً اشتیاق خواستنش را داشتند، و،

ج) آنان بعد از اینکه اشغال خاتمه یافت قادر به ادامه دادن بودند. به عبارت دیگر، اشغال دارای گذشته و آینده بود؛ قسمتی از یک مبارزه‌ی بزرگ بود.

در مبارزه‌ی معروف راه‌پیمایی نمک در اسفند 1309، گاندی به دلیل بیش از دو مایل راه رفتن به سمت دریا برای شکستن قوانین غیرعادلانه‌ی نمک با ساده‌ترین عمل ممکن یعنی برداشتن مقداری نمک، استادی خود در تظاهرات کردن و کنترل بیان نمادین را به نمایش گذاشت. اما اغلب فراموش می‌‌شود که وی داشت به دریای واقعی برای جمع آوری نمک واقعی می‌‌رفت – عملی که سازنده، عینی و در این مورد “غیرقانونی” بود. از آن بابت، راهپیمایی عظیم در آفریقای جنوبی‌‌که پانزده سال جلوتر اتفاق افتاد فقط یک اعتراض نبود؛ وی داشت سه هزار معدن چی اعتصاب کننده و خانواده های آنان را به آشرام یا جامعه‌ی معنوی خود انتقال می‌‌داد. مجدداً، ورود آنها به ترانسوال در آن زمان عملاً برخلاف قانون بود. به عبارت دیگر، هیچیک از این راهپیمایی ها صرفاً نمادین نبودند؛ بلکه معترضین حقوق خود را بطور فیزیکی مطالبه می‌‌کردند، و بطور مؤثری خشونتی را که بر آنان تحمیل شده بود را خنثی می‌‌کردند.

نمادها می‌‌توانند باعث رشد و یا از اعمال عینی نشأت گیرند، اما هیچگاه نباید جای اعمال عینی را بگیرد.

نمادها و تظاهرات می‌‌توانند به تقویت مردم کمک کنند، اما سرانجام، در حالی که رژیم های ستم پیشه معمولاً می‌‌توانند منتظر خاتمه‌ی یک راهپیمایی یا تظاهرات باشند، نمی‌‌توانند از فعالیتهای ناقص سازماندهی شده هنگامی‌‌که سعی در استثمار یک ملت یا یک مکتب آزادی خواه زمانی که سعی در تلقین کردن به آنان دارند، جان سالم به در ببرند. اغلب (به دلیل جهتگیری جابرانه شان) تا زمانی که دیگر خیلی دیر شده است، پی نمی‌‌برند که اعمال سازنده تهدید کننده هستند: لرد ایروین، نایب السلطنه‌ی هند ، از اینکه ساتیاگراها ی نمک گاندی ” در آرامش خاطر وی تأثیری ندارد ” به خود می‌‌بالید – وی سپس کل امپراطوری را از دست داد! شاید این تنها وضعیتی است که می‌‌توان از جهل جهان نسبت به خشونت‌پرهیزی سود برد.

7. انطباق یافتن با شرایط پس از موفقیت

همان‌طور که همکاری با خوبی‌‌ به اندازه‌ی عدم همکاری با بدی مهم است، احتراز از تکبر وقتی موفق می‌‌شویم به اندازه‌ی احتراز از پریشانی و تضعیف روحیه وقتی به نظر می‌‌رسد شکست خورده ایم، مهم است.

چه چیزی به منزله‌ی “موفقیت” یا “شکست” است؟ به‌خاطر داشته باشید در خشونت‌پرهیزی، بهدنبال چیزی بیشتر از یک هدف آنی و بی‌رونی – اگرچه آن نیز می‌‌تواند مهم باشد – هستیم. برای ما یک کشمکش صرفاً یک مبارزه‌ی برد/باخت نیست. مطمئناً خواستار از دست دادن قدرت یک دیکتاتور هستیم، اما همچنین یک رژیم پایدارتر و عادلانه‌‌تر می‌‌خواهیم؛ در صورت امکان، خواهان آشتی میان تمام طرفهای تضادِ سابق و عدالت در همه جا هستیم. از آنجا که بیشتر تمایل به نتایج بلند مدت و بازسازی روابط داریم، با علم به اینکه بالاخره یک جایی از مسیر تلاشهایمان ثمره خواهد داشت، گرایش به ناامید نشدن بعد از یک شکست داریم. لکن آن نوع اعتقاد آسان بدست نمی‌‌آید. وقتی در آفریقای جنوبی‌‌در سال 1339، شصت معترض صلح جو در شارپ ویل کشته شدند، رهبر کنگره‌ی ملی آفریقا مصمم شد که برای غلبه بر رژیم آپارتاید “خشونت‌پرهیزی کافی نیست“، وی نزدیک به سی سال را وقف تلاش بی‌‌جهت برای غلبه بر رژیم با اعمال زور کرد تا نلسون ماندلا از زندان آزاد شد و آنان حرکت خشونت‌پرهیز خود را بازیافتند. مأیوس نشدن بعد از سرکوبی‌‌بی‌‌رحمانه، مثلاً همانطور که در میدان تیان آن من رخ داد، بسیار دشوار است، اما علم به منطق عمیق‌‌تر خشونت‌پرهیزی می‌‌تواند آنرا تسهیل نماید.

تاریخ دان تئودور روزاک می‌‌نویسد: ” مردم خشونت‌پرهیزی را یک هفته امتحان می‌‌کنند و وقتی “مؤثر واقع نمی‌‌شود “ به خشونت که قرنهاست مؤثر نبوده است بازمی‌‌گردند “. اما وقتی درک می‌‌کنیم خشونت‌پرهیزی در واقع در پی بدست آورد چه چیزیست ، می‌‌بی‌نیم ضمن اینکه خشونت‌پرهیزی گاهی به موفقیتی که بلافاصله مورد هدف قرار داده شده است نائل می‌‌شود– درست همانطور که گاهی در مورد خشونت صادق است (فی الواقع، بیشتر)- اما افزون بر این خشونت‌پرهیزی همیشه کاری را می‌‌کند که خشونت هیچگاه نمی‌‌تواند: نیروهایی را که نهایتاً و اغلب بطور نامشهود سبب ایجاد وضعیت بهتری برای تمام افراد مربوطه می‌‌شوند را وارد بازی می‌‌کند. طرق خشونت‌پرهیز همیشه نتایج خشونت‌پرهیز بدنبال دارند؛ این یک قانون طبی‌عت (انسان) است. بعنوان مثال، اگر خشونت‌پرهیزی را با قصد و نیت درستی اجرا نماییم همواره باعث بالا رفتن شأن انسانی، که تضمین نهایی – و هدف نهایی – حقوق بشر و صلح است، می‌‌شود.

همانطور که با توجه به تحقیقات اخیر می‌‌دانیم، خشونت‌پرهیزی اغلب بطور قابل ملاحظه ای موفق می‌‌شود حتی اگر ما خود را محدود به این پرسش کنیم که آیا یک رژیم فاسد را سرنگون کرد یا نه11. این مسئله حتی اگر مقاومت کنندگان هیچ یا کمی‌‌آموزش دیده باشند و استراتژی بلند مدت کمتری داشته باشند صادق است. با مقداری آموزش و استراتژی، نتایج حتی قابل ملاحظه‌‌تر هستند: گاندی در هشت ماه، پیروزی های بیشتری برای روستاییان چامپاران کسب کرد تا تلاشهای جابرانه‌ی پراکنده شان در طی صد سال برایشان به ارمغان آورده بود، چند هزار زن غیرمسلح مانع گشتاپو شدند (به ضمیمه‌ی الف مراجعه نمایید)، جنبش حقوق مدنی شأن آمریکایی های آفریقایی تبار را بالا برد و آنها را از آنچه جنگهای داخلی می‌‌توانست، به آزادی نزدیکتر کرد، و جنبش تحکیم وحدت در لهستان به آزادی آنها از کنترل روسیه ختم شد، که مردم لهستان بدون کسب موفقیت – و جان سپردن بسیاری – بیشتر از صدسال برای آن جنگیده بودند.

وقتی به این موفقیتها نائل می‌‌شویم، مواردی است که می‌‌توانیم برای ادامه‌ی مشخصه‌ی خشونت‌پرهیز در تعاملات، رعایت نموده و از به هدر نرفتن کوشش هایمان اطمینان حاصل نماییم.

قبلاً یک مورد را ذکر کردیم: اضافه نکردن موضوع جدید. این مورد، ” گفتگو ” را که یک تعامل خشونت‌پرهیز بود را به مبارزه بر سر قدرت تبدیل می‌‌کند. مورد دیگر حتی مهمتر است. در طی مذاکرات حساس در مونتگومری، آلاباما که تحریم یکساله‌ی اتوبوس موجبش شده بود، یکی از وکلای شرکت واحد اتوبوسرانی کشور اعتراض کرد ” اگر ما این خواسته ها ]جدایی زدایی[ را به سیاه پوستان اعطا نماییم آنان از پیروزی ای که بر مردم سفید پوست بدست آورده اند بخود خواهند بالید؛ و ما چنین چیزی را تحمل نخواهیم کرد “. در پاسخ به آن، کینگ به شرکت کنندگان در جنبش یادآوری کرد ” بواسطه‌ی خشونت‌پرهیزی از وسوسه‌ی حالت روانی فاتحین را به خود گرفتن، احتراز می‌‌کنیم.” این روانشناسی متعلق به مکانیزم کهن من–در برابر–شما است که دنیا را بصورت مقابله‌ی نفس ها، اغلب برای منافع نمادین، تصور می‌‌کند. در مقابل، روانشناسی خشونت‌پرهیز زندگی را بعنوان ” تکامل مشترک ” بسوی جامعه ای بامحبت می‌‌بی‌ند که در آن همه می‌‌توانند پیشرفت کنند، و در آن رضایت مندی یک نفر تحت هیچ شرایطی به قیمت دیگری تمام نمی‌‌شود. کینگ در این خصوص دید عمیقی داشت:

من هیچگاه نمی‌‌توانم آن کسی باشم که باید باشم تا زمانی که شما آن کسی باشید که باید باشید؛ و شما هیچگاه نمی‌‌توانید آن کسی باشید که باید باشید تا زمانی که من آن کسی باشم که باید باشم.

این از جمله دلایلی است که خشونت‌پرهیزی را به آهستگی ولی بطور قطعی بواسطه‌ی عقب نشینی های بسیارش، ناگزیر از غلبه کردن می‌‌کند – بواسطه‌ی تبدیل نکردن موفقیتها به ” پیروزی ها” که باعث مخالفت و بی‌گانگی حریفان می‌‌شود. نظر آرنولد توینبی‌‌ را که قبلاً نقل قول کردیم را به یاد آورید:

گاندی ادامه‌ی حکومت بر هند را غیرممکن ساخت، اما آزادی بدون عداوت و تحقیر را برایمان امکانپذیر کرد.

دانیلو دالچی حرفه‌ی پرمنفعت خود به عنوان مهندس معمار در میلان را برای کار کردن با بی‌نوایان در سیسیل رها کرد. اولین پروژه‌ی وی ساختن سدی در نزدیکی شهرک جاتو بود، پروژه ای که به شدت توسط مافیای سیسیلی مورد مخالفت قرار گرفته بود. با این حال وی با شکیبایی، ترغیب و شجاعت به موفقیت رسید. وقتی عضوی از مافیا پیش او آمد و با کینه قبول شکست کرد ” خوب، دالچی تو برنده شدی: حالا تمام آب مال تو است. ” وی پاسخ داد ” نه، ما برنده شدیم. آب برای شما و خانواده هایتان نیز خواهد بود.”

در کنار “موضوع جدید ممنوع” و احتراز از روانشناسی فاتحین (که به عنوان مثال، بی‌‌نهایت در گزارش‌های ورزشی مدرن ترویج می‌‌شود) باید همواره به خود یادآوری کنیم که خشونت‌پرهیز ماندن در عین تحریک بسیار زیاد، برای یک فرد خشونت‌پرهیز موفقیت مهمی‌‌به شمار می‌‌رود. این موفقیت درونی وابسته به دیگران نیست و هیچکس نمی‌‌تواند آن را از ما بگیرد. مارتین لوتر کینگ اشاره می‌‌کند: ” حتی صرفاً برای اینکه خود را از تندخویی نجات دهد، یک فرد سیاه پوست باید بصیرتِ دیدنِ مشقت این نسل، به عنوان فرصتی برای تغییر خود و جامعه‌ی آمریکا را داشته باشد.” او یک بار به این نوع موفقیت شخصی بدین نحو اشاره کرد، ” هرگز به کسی اجازه ندادن که شما را تا حدی که از او متنفر باشید پایین آورد“. یک داوطلب عضو گروه‌های صلح‌آور مسیحی که در حبرون کار می‌‌کرد بتازگی تجربه‌های خود در آنجا را به این شرح خلاصه نمود:

ما یک گروه کوچک از مردم عادی بودیم که کارهای نسبتاً غیرعادی در قسمتی از دنیا که در رنج به سر می‌‌برد انجام می‌‌دادیم. باید خود و قابلیتهایمان را برا ی انجام دادن آن کارها پرورش می‌‌دادیم؛ این تنها راه رشد کردن است.

نتیجه

گاندی نوشت “خوش‌بینی من بر باورمندیم به امکانات بی‌‌نهایت فرد در گسترش خشونت‌پرهیزی متکی است. هر چه بیشتر آن را در وجود خود توسعه دهید بیشتر مسری می‌‌شود تا جایی که اطرافتان را احاطه می‌‌کند و تدریجاً ممکن است به تمام دنیا تسری یابد.”

برآورد شده است که از زمان گاندی بیشتر از نیمی‌‌از دنیای امروز در رژیمی‌‌زندگی می‌‌کنند که به میزان قابل توجهی تحت تأثیر یک جنبش خشونت‌پرهیز واقع شده اند.12 به علاوه، تغییرهای کیفی متعددی رخ داده اند که می‌توانند برای «تسری یافتن در سراسر جهان» کمک بزرگی باشند.

  • در حال یادگیری این هستیم که هر تمدنی راههای بومی‌‌ پاسخ دهی خلاقانه به تضاد دارد که می‌‌تواند در متن یک کشمکش خشونت‌پرهیز طولانی مدت جریان داشته باشد. اکنون می‌‌دانیم این امر می‌‌تواند بدون یک رهبر فرهمند انجام گیرد، و اینکه می‌‌تواند به‌واسطه‌ی مداخله‌ی “تیم‌های صلح” یا مساعدت یک فرد خارجی کاردان، یاری شود، همانطور که اعضاء انجمن صلح، هیلدگارد گاس–میر و همسرش ژان شرکت کنندگان در شورش “قدرت مردم” فیلیپین را آموزش داده و آگاه نمودند.

  • مردم بومی‌‌که نقشی حیاتی در مبارزات محیطی دارند، شروع به سازماندهی و ارتباط در میان یکدیگر کرده اند.

  • خشونت‌پرهیزی بطور کلی و موفقیتها و شکستهای جنبشهای خاص، بطور سیستماتیک تری مورد مطالعه قرار می‌‌گیرند. به عنوان مثال، مرکز استراتژیها و فعالیتهای خشونت‌پرهیز پیشرفته (CANVAS) شرکت کنندگان سابقِ شورش موفق آتپور را که منجر به سرنگونی رئیس جمهور اسلوبودان میلوسویچ در سال 1379 شد را به مصر و سایر جاهایی که با کشمکشهای مشابهی مواجه هستند، می‌‌فرستد.

  • نهادهای جدیدی مانند ” تیم‌های صلح” که اندکی پیش ذکر کردیم در حال پدیدار شدن هستند. و آخرین اما نه کم اهمیت ترین مورد،

  • دانش مدرن به طور چشمگیری از تأکید بر “فلسفه” ماتریالیستی و جدایی و بی‌‌هدفی که در بردانده‌ی تصویر خشن‌تری از طبیعت انسان است و دنیایی که با بدیهیات عقلی غیرمتأثر از زمان سازگارتر است دست برداشته، و راه را برای یک “خوانش” فرهنگی جدید آماده کرده است، خوانشی که در آن خشونت‌پرهیزی به اندازه ای که خشونت در جهان بینی حاضر پذیرفتنی است پذیرفته شود.

گاندی نتیجه می‌‌گیرد: “خشونت‌پرهیزی بزرگترین و مؤثرترین قدرت در جهان است، کسانی که مجذوب خشونت‌پرهیزی هستند باید به این تجربه بپیوندند.”

ضمیمه‌ی الف: “خشونت‌پرهیزی به هیچ وجه در مقابل نازی ها مؤثر واقع نمی‌‌شد. “

امروزه، مقاومت کنندگان خشونت‌پرهیز در مقابل سیستم های به شدت سرکوب کننده، خود را بی‌‌بنیاد می‌‌یابند: به عنوان چند مثال، در تبت، فلسطین، برمه و کلمبیا. پاسخگویی به افرادی که زمانی که در باره‌ی خشونت‌پرهیزی با آنها صحبت می‌شود، می‌گویند که “خشونت‌پرهیزی به هیچ وجه در مقابل نازی ها مؤثر واقع نمی‌‌شد “، در نگاه نخست چندان آسان نیست. اما آیا این ادعا حقیقت دارد؟

در واقعه‌ی تاریخی حقیقی، خشونت‌پرهیزی –وقتی امتحان شد– به خوبی در برابر نازی ها مؤثر واقع شد . البته، هیچ جایی از اروپا، هیچ‌گونه مبارزه‌ی اصولی خشونت‌پرهیزیِ بلند مدت و پیشرفته ای انجام نگرفت. در آن زمان در غرب کمتر کسی می‌‌دانست خشونت‌پرهیزی چیست؛ توطئه‌ی رز سفید که محکوم به شکست بود، به وسیله‌ی دانشجویان بسیار شجاع در مونیخ بر علیه رژیم نازی پاگرفت، به عنوان مثال آنان اقدام به توزیع نشریه که به “خودداری از قبول” فرا می‌‌خواند کردند، اما مشکل می‌‌دانستند این مقاومت باید به چه شکل باشد، قطع نظر از علم به اینکه خودداری از قبول تنها سایه ای از خشونت‌پرهیزی اصولی است.

افراد بسیاری که سرگذشتشان مشهور است در مقابل استبداد نازی ایستادند، و هر چند در بسیاری موارد بطور فیزیکی نابود شدند (مانند پدر کولب که قبلاً ذکر شد) شجاعتشان سرسختانه و بطور مؤثری در برابر جریان نازی ایستادگی کرد. همین طور که تاریخ به تدریج سمت گیری بی‌‌اختیار خود به سمت خشونت را اصلاح می‌‌نماید، حکایات بیشتر و بیشتری از مقاومتهای دسته جمعی که به طور شگفت آوری موفق بودند فاش می‌‌شوند، حتی با وجود اینکه خشونت‌پرهیزی ای را که آنان ابراز می‌‌نمودند بیشتر خودجوش و سازماندهی نشده بود. حداقل یکی از آنها چندان خودجوش نبود: در لوشامبون سور لینیون تحت حاکمیت ویشی در جنوب فرانسه، وزیر پروتستان آندره ترکمه و همسرش مگدا کل جامعه را برای رهایی یهودیان و سایر افراد فراری در طول اشغال، سازماندهی کردند. ترکمه ، که بعدها دبیر اروپایی انجمن صلح شد، یک کشیش پروتستان فرانسوی بود که قبل از جنگ تحت تأثیر گاندی قرار گرفته بود و از این الهام برای نجات هزاران نفر به خوبی‌‌استفاده کرد. کسی جز افسر فرمانده، سرگرد شملینگ نبود که تحت تأثیر شجاعت مقاومت کنندگان، با وجود خطر برای خودش، از اجازه یورش لژیون گشتاپوی محلی به مراکز نجات سرباز زد.

اما چشمگیرترین و آموزنده ترین واقعه ای که می‌‌شناسیم، در برلین رخ داد. در اولین آخر هفته‌ی اسفند 1321، در یک سپیده دم ابری، یهودیانی که دارای خویشاوندان آریایی بودند، عمدتاً همسران زنان غیریهودی، برای تبعید به اردوگاه کار اجباری گرد آورده شدند. اما برخلاف انتظار، همسران و مادران این مردان که نهایتاً به قریب به شش هزار زن رسیدند، به بازداشتگاه روزنستراس رفتند و خواستار بازگشت عزیزانشان شدند و از ترک محل امتناع ورزیدند. طی چند روز، گشتاپو به رحم آمد و مردان را، که حتی برخی از آنان قبل از این به اردوگاه فرستاده شده بودند، آزاد کرد، و عملاً همه‌ی آنان از جنگ جان سالم به در بردند. از آنجا که مقامات گشتاپو در سایر پایتختهای اروپایی با جمعیتهای “با نژاد مختلط” مشابهی مواجه بودند و از مبارزه‌ی زنان آریایی یهودیان برلین الهام گرفته بودند، این تظاهرات مختصر که توسط افراد آموزش ندیده انجام شد هم اکنون اعتبار نجات دادن جان دهها هزار نفر را دارد، که عملاً از کام مرگ نجات یافتند.13

به عبارت دیگر، یکی از ضعیفترین انواع خشونت‌پرهیزی، یعنی یک تظاهرات خودجوش و مختصر توسط افراد آموزش ندیده با داشتن کمی‌‌یا هیچ آگاهی ای از اینکه خشونت‌پرهیزی چگونه عمل می‌‌کند و یا نقشه ای که بتوانند به کمک آن کنش خودجوش خود را ادامه دهند، علیه نازی ها، بله نازی ها، مؤثر واقع شد. هیچ راهی برای حصول اطمینان نیست، اما دلایل زیادی برای این فرض وجود دارد که اگر مواردی از این دست زودتر امتحان می‌‌شدند و به طور مرتب اجرا می‌‌شدند، اگر قدری رهبری و دانش معقول نسبت به اصول اساسی خشونت‌پرهیزی وجود داشت، خشونت‌پرهیزی می‌‌توانست موفقیت چشمگیری علیه نازی ها به دست آورد و حتی از به قدرت رسیدنش جلوگیری نماید. می‌‌دانیم که حقیقت ندارد که خشونت‌پرهیزی تنها علیه حریفان منصف یا ضعیف مؤثر واقع می‌‌شود.

ضمیمه‌ی ب: روزه گرفتن یا نگرفتن.

روزه گرفتن برای تزکیه نفس همواره امکان پذیر است. اما برای روزه داری به هدف متقاعد کردن در یک کشمکش خشونت‌پرهیز، بخصوص روزه ای که می‌‌تواند به مرگ خود شخص ختم شود، رعایت رهنمودهای ذیل از اهمیت برخوردار است:

روزه گرفتن تنها باید با توجه به موارد زیر انجام شود:

  1. توسط فرد شایسته ای که می‌‌تواند هوی و هوس خود را کنترل نماید و آماده‌ی فداکاری بزرگی برای رسیدن به هدف است.

  2. نسبت به فرد یا افراد شایسته، یعنی آنهایی که تا اندازه ای دلسوز هستند (اگر خیلی برای زندگی یا مرگتان اهمیتی قائل نباشند، روزه گرفتنتان هدر خواهد رفت یا اجباری خواهد بود).

  3. نباید بی‌‌انتها باشد بلکه باید برای حصول یک نتیجه‌ی واقع گرایانه طراحی شده باشد (نه برای “صلح جهانی” یا موارد مشابه).

  4. صرفاً در متن یک مبارزه‌ی محبت آمیز خشونت‌پرهیز (روزه داریِ زندانیان ارتش جمهوری خواه ایرلند در زندان لانگ کش زمانی که مارگارت تاچر نخست وزیر بود، مطابق با هیچ‌یک از این معیارها نبود، و با وجود شجاعت و فداکاری روزه داران، ده نفر جان خود را بدون منجر شدن به هیچ‌گونه تغییر اجتماعی مشهودی از دست دادند)؛

  5. حربه‌ی آخر در خشونت‌پرهیزی است و هرگز نباید تا وقتی که و مگر اینکه گزینه های دیگری وجود نداشته باشند به کار گرفته شود.

حتی گاندی که استاد پیشکسوت این شیوه‌ی مبارزه است، کسی که “روزه داری حماسی” اش در سال 1311 علت صرفنظر کردن بریتانیایی ها از هیئت انتخاب کنندگان مجزا برای طبقات مختلف مردم هند بود و کسی که روزه داری “معجزه‌ی کلکته” اش در سال 1325 به شورش همگانی که پلیس و ارتش عاجز از کنترلش بودند خاتمه داد، احساس می‌‌کرد در نهایت معدودی از روزه داری هایش اجباری بوده و از این رو از نظر وی شکست محسوب می‌‌شدند.

ضمیمه‌ی ج: به سمت یک استراتژی کلان

از میان جنبش های بسیاری که در طی سالیان از زمان گاندی و کینگ تاکنون، به طریقی خشونت‌پرهیز بوده اند، اکثرشان تنها بازدارنده بوده‌اند، مانند موج قیام ها در اروپای شرقی که “انقلابهای رنگی” نامیده شد و “بهار عربی” که در پی آن آمد. معدودی از این جنبش‌ها فقط سازنده بوده‌اند که بزرگترین و چشمگیرترین نمونه‌ی آن ام اس تی یا جنبش کارگران فاقد زمین در برلین است که به دهها هزار خانواده زمین و وسیله‌ی معاش داده است، و چنین امکانی را در طی فرآیند اجتماعاتی ایجاد نموده است. صرف نظر از چند استثنا (مانند انتفاضه اول در فلسطین که از سال 1366 تا 1372 ادامه داشت)، ما شاهد یک مبارزه‌ی پایدار همانند مبارزه‌ی آزادی هند که بتواند در هردو جنبه عمل نماید نبوده ایم. هنگامی که جنبشی از آن نوع صورت گیرد، شاید بتوانیم بار دیگر  قدرت کامل خشونت‌پرهیزی برای تغییر دادن دنیایمان را درک نماییم.

چند رهنمود استراتژیک:

  • خشونت‌پرهیزی را در عمل، در کلام، و تا جایی که ممکن است حتی در افکار بکار گیرید.

  • هرجا که امکان دارد سازنده باشید، زمانی که ضروری است مسدود کننده باشید.

  • بر “مبانی” ای تمرکز کنید که واقعاً تغییر را ترغیب می‌‌نمایند.

  • بی‌ش از اندازه بر نمادها تکیه نکنید: هرجا ممکن است عینی رفتار کنید (راهپیمایی نمک در خصوص نمک واقعی بود)

مرکز متا به طرفداری از خشونت‌پرهیزی

یاری رساندن به مردم برای عمل به خشونت‌پرهیزی به شیوه ای بی‌‌خطر و مؤثر، و حرکت به سمت یک فرهنگ خشونت‌پرهیز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت:

1 زونز, 157-129

2 . دو نوع دیگر آن ” قدرت تهدید” و ” تبادل قدرت” هستند، بولدینگ، سه نمای قدرت ]آر ای اف[

3 به کتابچۀ ما مراجعه کنید، مدیتیشن برای مصلحان

4 منظورم از “خشونت” هرگونه فعل عمدی صدمه زدن به شأن بنیانی انسانی دیگر در سطح فیزیکی یا روانی است. روشن است که شامل سیستمهای خشونت ساختاری و استثمار و نیز حملات خشن تر و مستقیم تر می شود.

5 رالف سامی، ” خشونت پرهیزی و مسئلۀ حریفِ به شدت سنگدل “، نشریۀ پاسیفیکا، جلد 6، شمارۀ (اردیبهشت 1373)، صفحات 29-1

6 در متن جنبشهای اشغال اروپا و ایالات متحده کسانی که تصور کردند این راهکار تعبیر ” تفاوت تاکتیکها ” را ابداع کرد. اما به نظر اینجانب، تفاوت بین خشونت و خشونت پرهیزی همانند تفاوت در گونه ها ی پرندگان نیست: اینها متضادند. و از این رو، مسئله صرفاً ” تاکتیک ” نیست بلکه یک قاعده کلی است.

7 گزارش شاهد عینی به جورج لیکی از آموزش برای تغییر، که اینجانب از وی برای این اطلاعات تشکر می کنم.

8  یک نکتۀ فرعی جالب: گاندی در این مرحله از زندگیش نمک مصرف نمی کرد.

9 مقایسه کنید با مشکل رایج

10 مقاومت خشونت پرهیز در سرزمین های اشغالییک بازنگری انتقادی” از زونز، 54-53

11 اریکا چنووت و ماریا استفان، دلیل آنکه مقاومت مدنی مؤثر است. استراتژیک/سریعتر

12 مقایسه کنید با ریچارد دیتس، ” گسترش جهانی خشونت پرهیزی مؤثر “، تجدید چاپ در چاپ والتر وینک. راهش صلح است (مرینال: کتابهای اربیس، 1379). و وقایع زیادی از آن زمان رخ داده اند!

13 مراجعه کنید به ناتان استولزفوس ،مقاومت قلب ( ).

© Ali Negahban, of Persian Language Services, translated this article in collaboration with George Mason University, under the project titled “Iranian Ethnic Minority Rights Empowerment Program: Online Interactive Multilingual Course, Support Network and Educational Library.” George Mason University and the Funding Agency have a royalty-free, non-exclusive and irrevocable right to reproduce, publish or otherwise use, and to authorize others to use, any copyrightable material that is developed under and as a result of the above agreement.

  • پدید آورنده :

نوشته‌های همانند

  • نظریه فرهنگ، برخورد فرهنگها و کاربرد شیوه‌های حل ستیزه

    کوین اَوروک برگرداننده: علی نگهبان «در این نوشتار قصد دارم که بر یک نظریه‌ی فرهنگی خاص تمرکز کنم، نظریه‌ای که از […]

  • نشسته در اگر (شعر)

    علی نگهبان: می‌نشینم در آفتاب ایوان جنوبی تپه‌های روبرو سفیدند از برف سگ همسایه زیر درخت حیاطشان، تنها جایی که […]

  • کنش بی‌خشونت

      مفهوم‌های بنیادین ساتیاگراها: مكتب خشونت‌پرهيزی گاندی ۱. «ساتیا» واژه‌ای سانسکریت به معنی حقيقت است؛ به طور ضمنی معنی‌هایی هم‌چون ذهنيت باز، صداقت، و انصاف […]

  • سانسور چونان شگرد

    علی نگهبان: نهادینه شدن سانسور در ادبیات داستانی فارسی واکاوی «نمازخانه کوچک من» نوشته هوشنگ گلشیری ا در آستانه‌ی سکولاریته […]